سبزوار است اين جهان و مرد حق * اندر اينجا ضايع است و ممتحق
[ خدا به درون مىنگرد نه برون ]
هست خوارمشاه يزدان جليل * دل همىخواهد از اين قوم رذيل
گفت لا ينظر الى تصويركم * فابتغوا ذا القلب فى تدبيركم
[ در اهميت انسان كامل ]
من ز صاحب دل كنم در تو نظر * نى به نقش سجده و ايثار زر
[ در جستجوى صاحبدلان باش ]
تو دل خود را چو دل پنداشتى * جستجوى اهل دل بگذاشتى
[ در اهميت قلب انسان كامل ]
دل كه گر هفصد چو اين هفت آسمان * اندر او آيد شود ياوه و نهان
اين چنين دل ريزهها را دل مگو * سبزوار اندر ابو بكرى مجو
[ تجلى مدام حق بر قلب انسان كامل ]
صاحب دل آينهى شش رو شود * حق از او در شش جهت ناظر بود
هر كه اندر شش جهت دارد مقر * نكندش بىواسطهى او حق نظر
[ اعتبار انسان كامل نزد حق تعالى ]
گر كند رد از براى او كند * ور قبول آرد همو باشد سند
[ انسان كامل ، واسطهء فيض حق به خلق ]
بىاز او ندهد كسى را حق نوال * شمهاى گفتم من از صاحب وصال
موهبت را بر كف دستش نهد * و ز كفش آن را به مرحومان دهد
با كفش درياى كل را اتصال * هست بىچون و چگونه و بر كمال
[ اتّصال انسان كامل به خدا در وصف نگنجد ]
اتصالى كه نگنجد در كلام * گفتنش تكليف باشد و السلام
[ اعتبار قلب با صفا در نزد خدا ]
صد جوال زر به يارى اى غنى * حق بگويد دل بيار اى منحنى
گر ز تو راضى است دل من راضىام * ور ز تو معرض بود اعراضىام
[ ما درون را بنگريم و حال را ]
ننگرم در تو در آن دل بنگرم * تحفه او را آر اى جان بر درم
با تو او چون است هستم من چنان * زير پاى مادران باشد جنان
مادر و بابا و اصل خلق اوست * اى خنك آن كس كه داند دل ز پوست
[ در بارگاه الهى فقط قلب سليم اعتبار دارد ]
تو بگويى نك دل آوردم به تو * گويدت پر است از اين دلها قتو
آن دلى آور كه قطب عالم اوست * جان جان جان جان آدم اوست
از براى آن دل پر نور و بر * هست آن سلطان دلها منتظر
[ قلب آلوده در بارگاه الهى اعتبار ندارد ]
تو بگردى روزها در سبزوار * آن چنان دل را نيابى ز اعتبار
پس دل پژمردهى پوسيده جان * بر سر تخته نهى آن سو كشان
كه دل آوردم ترا اى شهريار * به از اين دل نبود اندر سبزوار
گويدت اين گورخانه است اى جرى * كه دل مرده بدين جا آورى
رو بياور آن دلى كاو شاه خوست * كه امان سبزوار كون از اوست
گويى آن دل زين جهان پنهان بود * ز انكه ظلمت با ضيا ضدان بود
دشمنى آن دل از روز أَ لَسْتُ * سبزوار طبع را ميراثى است
ز انكه او باز است و دنيا شهر زاغ * ديدن ناجنس بر ناجنس داغ
[ همراهى رياكارانه ]
ور كند نرمى نفاقى مىكند * ز استمالت ارتفاقى مىكند
مىكند آرى نه از بهر نياز * تا كه ناصح كم كند نصح دراز