تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥
هان كدام است آن عذاب اى معتمد * در قفس بودن به غير جنس خود
زين بدن اندر عذابى اى بشر * مرغ روحت بسته با جنسى دگر
روح باز است و طبايع زاغها * دارد از زاغان و جغدان داغها
او بمانده در ميانشان زار زار * همچو بو بكرى به شهر سبزوار

حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار كه همه رافضى باشند به جنگ بگرفت ، امان جان خواستند ، گفت آن گه امان دهم كه از اين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياريد

[ حكايت در بيان غربت اوليا در دنيا ]

شد محمد الپ الغ خوارزمشاه * در قتال سبزوار پر پناه
تنگشان آورد لشكرهاى او * اسپهش افتاد در قتل عدو
سجده آوردند پيشش كالامان * حلقه‌مان در گوش كن وابخش جان
هر خراج و صلتى كه بايدت * آن ز ما هر موسمى افزايدت
جان ما آن تو است اى شير خو * پيش ما چندى امانت باش گو
گفت نرهانيد از من جان خويش * تا نياريدم ابو بكرى به پيش
تا مرا بو بكر نام از شهرتان * هديه ناريد اى رميده امتان
بدروم تان همچو كشت اى قوم دون * نه خراج استانم و نه هم فسون
بس جوال زر كشيدندش به راه * كز چنين شهرى ابو بكرى مخواه
كى بود بو بكر اندر سبزوار * يا كلوخ خشك اندر جويبار
رو بتابيد از زر و گفت اى مغان * تا نياريدم ابو بكر ارمغان
هيچ سودى نيست كودك نيستم * تا به زر و سيم حيران بيستم

[ واجب را فداى مستحب مكن ]

تا نيارى سجده نرهى اى زبون * گر بپيمايى تو مسجد را به كون

[ ادامهء حكايت محمد خوارزمشاه ]

منهيان انگيختند از چپ و راست * كاندر اين ويرانه بو بكرى كجاست
بعد سه روز و سه شب كه شتافتند * يك ابو بكرى نزارى يافتند
رهگذر بود و بمانده از مرض * در يكى گوشه‌ى خرابه پر حرض
خفته بود او در يكى كنجى خراب * چون بديدندش بگفتندش شتاب
خيز كه سلطان ترا طالب شده‌ست * كز تو خواهد شهر ما از قتل رست
گفت اگر پايم بدى يا مقدمى * خود به راه خود به مقصد رفتمى
اندر اين دشمن‌كده كى ماندمى * سوى شهر دوستان مىراندمى
تخته‌ى مرده كشان بفراشتند * بر كتف بو بكر را برداشتند
سوى خوارزمشاه حمالان كشان * مىكشيدندش كه تا بيند نشان