از مبدل هستى اول نماند * هستى بهتر به جاى آن نشاند
همچنين تا صد هزاران هستها * بعد يكديگر دوم به ز ابتدا
[ مبادا علل و اسباب ، تو را از ديدن مسبب الاسباب باز دارد ]
از مبدل بين وسايط را بمان * كز وسايط دور گردى ز اصل آن
واسطه هر جا فزون شد وصل جست * واسطهى كم ذوق وصل افزونتر است
از سبب دانى شود كم حيرتت * حيرت تو ره دهد در حضرتت
[ فناهاى متوالى ، پايهء تكامل حيات است ]
اين بقاها از فناها يافتى * از فنايش رو چرا بر تافتى
ز آن فناها چه زيان بودت كه تا * بر بقا چسبيدهاى اى نافقا
چون دوم از اولينت بهتر است * پس فنا جو و مبدل را پرست
[ توالى رستاخيز در كل جهان هستى از آغاز تا بىنهايت ]
صد هزاران حشر ديدى اى عنود * تا كنون هر لحظه از به دو وجود
از جمادى بىخبر سوى نما * و ز نما سوى حيات و ابتلا
باز سوى عقل و تمييزات خوش * باز سوى خارج اين پنج و شش
[ در مرتبهء وحدت ، از من و مايى خبرى نيست ]
تا لب بحر اين نشان پايهاست * پس نشان پا درون بحر لاست
ز انكه منزلهاى خشكى ز احتياط * هست دهها و وطنها و رباط
باز منزلهاى دريا در وقوف * وقت موج و حبس بىعرصه و سقوف
نيست پيدا آن مراحل را سنام * نه نشان است آن منازل را نه نام
هست صد چندان ميان منزلين * آن طرف كه از نما تا روح عين
[ تكامل حيات برپايهء توالى فناها صورت مىگيرد ]
در فناها اين بقا را ديدهاى * بر بقاى جسم چون چفسيدهاى
[ روح حيوانى را در راه روح الهى قربانى كن ]
هين بده اى زاغ اين جان باز باش * پيش تبديل خدا جانباز باش
[ تازه بين باش تا در جا نزنى ]
تازه مىگير و كهن را مىسپار * كه هر امسالت فزون است از سه پار
[ در نقد بخيلان ]
گر نباشى نخل وار ايثار كن * كهنه بر كهنه نه و انبار كن
[ فقط كوردلان ، طالب جاه و متاع دنيوى هستند ]
كهنه و گنديده و پوسيده را * تحفه مىبر بهر هر ناديده را
آن كه نو ديد او خريدار تو نيست * صيد حق است او گرفتار تو نيست
هر كجا باشند جوق مرغ كور * بر تو جمع آيند اى سيلاب شور
تا فزايد كورى از شورابها * ز انكه آب شور افزايد عمى
اهل دنيا ز آن سبب اعمى دلند * شارب شورابهى آب و گلند
شور مىده كور مىخر در جهان * چون ندارى آب حيوان در نهان
با چنين حالت بقا خواهى و ياد * همچو زنگى در سيه رويى تو شاد
[ عادت كردن به بدى ، زشتى بدى را از ميان مىبرد ]
در سياهى زنگ از آن آسوده است * كو ز زاد و اصل زنگى بوده است
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
آن كه روزى شاهد و خوش رو بود * گر سيه گردد تدارك جو بود
[ تمثيلى ديگر ]
مرغ پرنده چو ماند در زمين * باشد اندر غصه و درد و حنين
مرغ خانه بر زمين خوش مىرود * دانه چين و شاد و شاطر مىدود
ز انكه او از اصل بىپرواز بود * و آن دگر پرنده و پرواز بود