تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
از مبدل هستى اول نماند * هستى بهتر به جاى آن نشاند
همچنين تا صد هزاران هستها * بعد يكديگر دوم به ز ابتدا

[ مبادا علل و اسباب ، تو را از ديدن مسبب الاسباب باز دارد ]

از مبدل بين وسايط را بمان * كز وسايط دور گردى ز اصل آن
واسطه هر جا فزون شد وصل جست * واسطه‌ى كم ذوق وصل افزون‌تر است
از سبب دانى شود كم حيرتت * حيرت تو ره دهد در حضرتت

[ فناهاى متوالى ، پايهء تكامل حيات است ]

اين بقاها از فناها يافتى * از فنايش رو چرا بر تافتى
ز آن فناها چه زيان بودت كه تا * بر بقا چسبيده‌اى اى نافقا
چون دوم از اولينت بهتر است * پس فنا جو و مبدل را پرست

[ توالى رستاخيز در كل جهان هستى از آغاز تا بىنهايت ]

صد هزاران حشر ديدى اى عنود * تا كنون هر لحظه از به دو وجود
از جمادى بىخبر سوى نما * و ز نما سوى حيات و ابتلا
باز سوى عقل و تمييزات خوش * باز سوى خارج اين پنج و شش

[ در مرتبهء وحدت ، از من و مايى خبرى نيست ]

تا لب بحر اين نشان پايهاست * پس نشان پا درون بحر لاست
ز انكه منزلهاى خشكى ز احتياط * هست دهها و وطنها و رباط
باز منزلهاى دريا در وقوف * وقت موج و حبس بىعرصه و سقوف
نيست پيدا آن مراحل را سنام * نه نشان است آن منازل را نه نام
هست صد چندان ميان منزلين * آن طرف كه از نما تا روح عين

[ تكامل حيات برپايهء توالى فناها صورت مىگيرد ]

در فناها اين بقا را ديده‌اى * بر بقاى جسم چون چفسيده‌اى

[ روح حيوانى را در راه روح الهى قربانى كن ]

هين بده اى زاغ اين جان باز باش * پيش تبديل خدا جان‌باز باش

[ تازه بين باش تا در جا نزنى ]

تازه مىگير و كهن را مىسپار * كه هر امسالت فزون است از سه پار

[ در نقد بخيلان ]

گر نباشى نخل وار ايثار كن * كهنه بر كهنه نه و انبار كن

[ فقط كوردلان ، طالب جاه و متاع دنيوى هستند ]

كهنه و گنديده و پوسيده را * تحفه مىبر بهر هر ناديده را
آن كه نو ديد او خريدار تو نيست * صيد حق است او گرفتار تو نيست
هر كجا باشند جوق مرغ كور * بر تو جمع آيند اى سيلاب شور
تا فزايد كورى از شورابها * ز انكه آب شور افزايد عمى
اهل دنيا ز آن سبب اعمى دلند * شارب شورابه‌ى آب و گلند
شور مىده كور مىخر در جهان * چون ندارى آب حيوان در نهان
با چنين حالت بقا خواهى و ياد * همچو زنگى در سيه رويى تو شاد

[ عادت كردن به بدى ، زشتى بدى را از ميان مىبرد ]

در سياهى زنگ از آن آسوده است * كو ز زاد و اصل زنگى بوده است

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

آن كه روزى شاهد و خوش رو بود * گر سيه گردد تدارك جو بود

[ تمثيلى ديگر ]

مرغ پرنده چو ماند در زمين * باشد اندر غصه و درد و حنين
مرغ خانه بر زمين خوش مىرود * دانه چين و شاد و شاطر مىدود
ز انكه او از اصل بىپرواز بود * و آن دگر پرنده و پرواز بود