تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢
بهر فرمان حكمت فرمان چه بود * اندكى ز اسرار آن بايد نمود
كاغ كاغ و نعره‌ى زاغ سياه * دايما باشد به دنيا عمر خواه
همچو ابليس از خداى پاك فرد * تا قيامت عمر تن درخواست كرد
گفت انظرنى الى يوم الجزا * كاشكى گفتى كه تبنا ربنا

[ زندگى منهاى معنويت ، نحس و نكبت بار است ]

عمر بىتوبه همه جان كندن است * مرگ حاضر غايب از حق بودن است
عمر و مرگ اين هر دو با حق خوش بود * بىخدا آب حيات آتش بود
آن هم از تاثير لعنت بود كاو * در چنان حضرت همىشد عمر جو

[ از خدا غير خدا را مخواه ]

از خدا غير خدا را خواستن * ظن افزونى است و كلى كاستن

[ درخواست عمر دراز آلوده به گناه چه حاصل ؟ ! ]

خاصه عمرى غرق در بيگانگى * در حضور شير روبه شانگى
عمر بيشم ده كه تا پس‌تر روم * مهلم افزون كن كه تا كمتر شوم
تا كه لعنت را نشانه او بود * بد كسى باشد كه لعنت‌جو بود
عمر خوش در قرب جان پروردن است * عمر زاغ از بهر سرگين خوردن است
عمر بيشم ده كه تا گه مىخورم * دايم اينم ده كه بس بد گوهرم
گر نه گه خوارست آن گنده دهان * گويدى كز خوى زاغم وارهان

مناجات

[ خداوند ، كاستىها را به كمال ، و بدىها را به خوبى مبدّل مىكند ]

اى مبدل كرده خاكى را به زر * خاك ديگر را بكرده بو البشر
كار تو تبديل اعيان و عطا * كار من سهو است و نسيان و خطا
سهو و نسيان را مبدل كن به علم * من همه خلمم مرا كن صبر و حلم
اى كه خاك شوره را تو نان كنى * وى كه نان مرده را تو جان كنى
اى كه جان خيره را رهبر كنى * وى كه بىره را تو پيغمبر كنى
مىكنى جزو زمين را آسمان * مىفزايى در زمين از اختران

[ به حيات دنيوى مفتون مشو كه مرده دل خواهى شد ]

هر كه سازد زين جهان آب حيات * زوترش از ديگران آيد ممات

[ جهان از تجليات الهى ، هر دم نو مىشود ]

ديده‌ى دل كاو به گردون بنگريست * ديد كاينجا هر دمى ميناگرى است
قلب اعيان است و اكسيرى محيط * ائتلاف خرقه‌ى تن بىمخيط

[ تكامل طولى موجودات از مرتبهء جماد تا انسان ]

تو از آن روزى كه در هست آمدى * آتشى يا باد يا خاكى بدى
گر بر آن حالت ترا بودى بقا * كى رسيدى مر ترا اين ارتقا
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 672 | جلال الدين الرومي