تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 671

مساهمون:

ص٦٧١
كاو نبى وقت خويش است اى مريد * تا از او نور نبى آيد پديد
در حديبيه شدى حاضر بدين * و آن صحابه‌ى بيعتى را هم قرين
پس زده يار مبشر آمدى * همچو زر ده دهى خالص شدى
تا معيت راست آيد ز انكه مرد * با كسى جفت است كاو را دوست كرد
اين جهان و آن جهان با او بود * وين حديث احمد خوش خو بود
گفت المرء مع محبوبه * لا يفك القلب من مطلوبه

[ به دام نفسانيات گرفتار ميا ]

هر كجا دام است و دانه كم نشين * رو زبون گيرا زبون گيران ببين

[ صيّاد صيدهاى نفسانى ، در واقع خود ، صيد مىشود ]

اى زبون‌گير زبونان اين بدان * دست هم بالاى دست است اى جوان
تو زبونى و زبون‌گير اى عجب * هم تو صيد و صيد گير اندر طلب

[ در نكوهش كوردلى ]

بين ايدى خلفهم سدا مباش * كه نبينى خصم را و آن خصم فاش

[ حرص صيد كردن ، آدمى را صيد ديگر صيادان مىكند ]

حرص صيادى ز صيدى مغفل است * دلبريى مىكند او بىدل است

[ لزوم هوشيار بودن نسبت به دام‌ها ]

تو كم از مرغى مباش اندر نشيد * بين ايدى خلف عصفورى بديد
چون به نزد دانه آيد پيش و پس * چند گرداند سر و رو آن نفس
كاى عجب پيش و پسم صياد هست * تا كشم از بيم او زين لقمه دست

[ عبرت از تاريخ ]

تو ببين پس قصه‌ى فجار را * پيش بنگر مرگ يار و جار را
كاو هلاكت دادشان بىآلتى * او قرين تست در هر حالتى
حق شكنجه كرد و گر زو دست نيست * پس بدان بىدست حق داور كنى است
آن كه مىگفتى اگر حق هست كو * در شكنجه‌ى او مقر مىشد كه هو
آن كه مىگفت اين بعيد است و عجيب * اشك مىراند و همىگفت اى قريب

[ دلبستگى به ظواهر دنيا ، دام آدمى است ]

چون فرار از دام واجب ديده است * دام تو خود بر پرت چسبيده است

[ لزوم گسستن وابستگىهاى نفسانى ]

بر كنم من ميخ اين منحوس دام * از پى كامى نباشم تلخ كام
در خور عقل تو گفتم اين جواب * فهم كن وز جستجو رو بر متاب
بگسل اين حبلى كه حرص است و حسد * ياد كن فى جيدها حبل مسد

سبب كشتن خليل عليه السلام زاغ را كه آن اشارت به قمع كدام صفت بود از صفات مذمومه‌ى مهلكه در مريد

[ زاغ ، نماد كسانى است كه آرزوهاى دراز دارند و عمرى طولانى خواهند ]

اين سخن را نيست پايان و فراغ * اى خليل حق چرا كشتى تو زاغ