در بيان آن كه ما سوى اللَّه هر چيزى آكل و مأكول است همچون آن مرغى كه قصد صيد ملخ مىكرد و به صيد ملخ مشغول مىبود و غافل بود از باز گرسنه كه از پس قفاى او قصد صيد او داشت ، اكنون اى آدمى صياد آكل از صياد آكل خود ايمن مباش ، اگر چه نمىبينيش به نظر چشم به نظر دليل عبرتش مىبين تا چشم سر باز شدن
[ حاكميت قانون آكل و مأكول در پديدههاى مادى و روانى به زبان تمثيل ]
مرغكى اندر شكار كرم بود * گربه فرصت يافت او را در ربود
آكل و مأكول بود و بىخبر * در شكار خود ز صيادى دگر
[ تمثيلى ديگر ]
دزد گر چه در شكار كالهاى است * شحنه با خصمانش در دنبالهاى است
عقل او مشغول رخت و قفل و در * غافل از شحنه ست و از آه سحر
او چنان غرق است در سوداى خود * غافل است از طالب و جوياى خود
[ تمثيلى ديگر ]
گر حشيش آب زلالى مىخورد * معدهى حيوانش در پى مىچرد
آكل و مأكول آمد آن گياه * همچنين هر هستى غير إله
و هو يطعمكم و لا يطعم چو اوست * نيست حق مأكول و آكل لحم و پوست
آكل و مأكول كى ايمن بود * ز آكلى كاندر كمين ساكن بود
امن مأكولان جذوب ماتم است * رو بدان درگاه كاو لا يُطْعَمُ است
[ قانون آكل و مأكول در پديدههاى روانى ]
هر خيالى را خيالى مىخورد * فكر آن فكر دگر را مىچرد
تو نتانى كز خيالى وارهى * يا بخسبى كه از آن بيرون جهى
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
فكر زنبور است و آن خواب تو آب * چون شوى بيدار باز آيد ذباب
چند زنبور خيالى در پرد * مىكشد اين سو و آن سو مىبرد
كمترين آكلان است اين خيال * و آن دگرها را شناسد ذو الجلال
[ با پناه بردن به خدا ، بقاى خود را حفظ توان كرد ]
هين گريز از جوق آكال غليظ * سوى او كه گفت ماييمات حفيظ
[ لزوم همنشينى با كاملان و انتخاب پيرو راهنما ]
يا به سوى آن كه او آن حفظ يافت * گر نتانى سوى آن حافظ شتافت
دست را مسپار جز در دست پير * حق شدهست آن دست او را دستگير
پير عقلت كودكى خو كرده است * از جوار نفس كاندر پرده است
عقل كامل را قرين كن با خرد * تا كه باز آيد خرد ز آن خوى بد
چون كه دست خود به دست او نهى * پس ز دست آكلان بيرون جهى
دست تو از اهل آن بيعت شود * كه يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ بود
چون بدادى دست خود در دست پير * پير حكمت كه عليم است و خطير