ابر ما را شد عدو و خصم جان * كه كند مه را ز چشم ما نهان
حور را اين پرده زالى مىكند * بدر را كم از هلالى مىكند
ماه ما را در كنار عز نشاند * دشمن ما را عدوى خويش خواند
[ زيبايى موجودات ، پرتوى از جمال حق است ]
تاب ابرو آب او خود زين مه است * هر كه مه خواند ابر را بس گمره است
نور مه برابر چون منزل شدهست * روى تاريكش ز مه مبدل شدهست
گر چه هم رنگ مه است و دولتى است * اندر ابر آن نور مه عاريتى است
در قيامت شمس و مه معزول شد * چشم در اصل ضيا مشغول شد
تا بداند ملك را از مستعار * وين رباط فانى از دار القرار
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
دايه عاريه بود روزى سه چار * مادرا ما را تو گير اندر كنار
[ رجوع به حكايت حكيم و طاوس ]
پر من ابر است و پردهست و كثيف * ز انعكاس لطف حق شد او لطيف
بر كنم پر را و حسنش را ز راه * تا ببينم حسن مه را هم ز ماه
[ عارفان ، معشوق حقيقى را عريان و بىواسطه مىخواهند ]
من نخواهم دايه مادر خوشتر است * موسىام من دايهى من مادر است
من نخواهم لطف مه از واسطه * كه هلاك قوم شد اين رابطه
[ واسطه اگر در حق فانى شود ، حجاب بين حق و خلق نگردد ]
با مگر ابرى بگيرد خوى ماه * تا نگردد او حجاب روى ماه
صورتش بنمايد او در وصف لا * همچو جسم انبيا و اوليا
آن چنان ابرى نباشد پرده بند * پرده در باشد به معنى سودمند
آن چنانك اندر صباح روشنى * قطره مىباريد و بالا ابر نى
معجزهى پيغمبرى بود آن سقا * گشته ابر از محو هم رنگ سما
بود ابر و رفته از وى خوى ابر * اين چنين گردد تن عاشق به صبر
[ منظور از فناى عارفانه ، نابودى جسم نيست ، بل تبديل صفات است ]
تن بود اما تنى گم گشته زو * گشته مبدل رفته از وى رنگ و بو
[ دل به ظواهر دنيا مسپار تا به وصال حق رسى ]
پر پى غير است و سر از بهر من * خانهى سمع و بصر استون تن
[ روح و جانت را به خاطر دنيا تباه مكن ]
جان فدا كردن براى صيد غير * كفر مطلق دان و نوميدى ز خير
[ براى خرسند كردن دنيا طلبان ، خود را شيرين مكن ]
هين مشو چون قند پيش طوطيان * بلكه زهرى شو شو ايمن از زيان
يا براى شاد باشى در خطاب * خويش چون مردار كن پيش كلاب
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
پس خضر كشتى براى اين شكست * تا كه آن كشتى ز غاصب باز رست
[ فقر عارفانه ، فخر آميز است ]
فقر فخرى بهر آن آمد سنى * تا ز طماعان گريزم در غنى
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
گنجها را در خرابى ز آن نهند * تا ز حرص اهل عمران وارهند
[ اهميت خلوت نشينى ]
پر ندانى كند رو خلوت گزين * تا نگردى جمله خرج آن و اين
ز انكه تو هم لقمهاى هم لقمه خوار * آكل و مأكولى اى جان هوش دار