تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 668

مساهمون:

ص٦٦٨
چون بدين نيت خراشم بزه نيست * كه به زخم اين روى را پوشيدنى است
گر دلم خوى ستيرى داشتى * روى خوبم جز صفا نفراشتى
چون نديدم زور و فرهنگ و صلاح * خصم ديدم زود بشكستم سلاح
تا نگردد تيغ من او را كمال * تا نگردد خنجرم بر من و بال
مىگريزم تا رگم جنبان بود * كى فرار از خويشتن آسان بود
آن كه از غيرى بود او را فرار * چون از او ببريد گيرد او قرار
من كه خصمم هم منم اندر گريز * تا ابد كار من آمد خيز خيز

[ نفس‌پرستان ، هماره در كشمكش درونى هستند ]

نه به هند است ايمن و نه در ختن * آن كه خصم اوست سايه‌ى خويشتن

در صفت آن بىخودان كه از شر خود و هنر خود ايمن شده‌اند كه فانىاند در بقاى حق همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد

[ فناى فى اللّه ، آدمى را از وجود مجازى پاك مىكند ]

چون فناش از فقر پيرايه شود * او محمد وار بىسايه شود
فقر فخرى را فنا پيرايه شد * چون زبانه‌ى شمع او بىسايه شد
شمع جمله شد زبانه پا و سر * سايه را نبود به گرد او گذر
موم از خويش و ز سايه در گريخت * در شعاع از بهر او كه شمع ريخت
گفت او بهر فنايت ريختم * گفت من هم در فنا بگريختم
اين شعاع باقى آمد مفترض * نه شعاع شمع فانى عرض
شمع چون در نار شد كلى فنا * نه اثر بينى ز شمع و نه ضيا
هست اندر دفع ظلمت آشكار * آتش صورت به مومى پايدار

[ هر چه از نفسانيات بكاهى ، شمع روحت فروزان‌تر شود ]

بر خلاف موم شمع جسم كان * تا شود كم گردد افزون نور جان
اين شعاع باقى و آن فانى است * شمع جان را شعله‌ى ربانى است
اين زبانه‌ى آتشى چون نور بود * سايه‌ى فانى شدن زو دور بود
ابر را سايه بيفتد بر زمين * ماه را سايه نباشد همنشين

[ فناى فى الله ، روح را يكپارچه نور مىكند ]

بىخودى بىابرى است اى نيك خواه * باشى اندر بىخودى چون قرص ماه

[ نفسانيات ، روح را تيره مىكند ]

باز چون ابرى بيايد رانده * رفت نور از مه خيالى مانده
از حجاب ابر نورش شد ضعيف * كم ز ماه نو شد آن بدر شريف
مه خيالى مىنمايد ز ابر و گرد * ابر تن ما را خيال انديش كرد
لطف مه بنگر كه اين هم لطف اوست * كه بگفت او ابرها ما را عدوست

[ نفسانيات ، حجاب ديدهء آدمى است ]

مه فراغت دارد از ابر و غبار * بر فراز چرخ دارد مه مدار