جواب گفتن طاوس آن سائل را
[ عارفان از جميع جاذبههاى دنيا رها شدهاند ]
چون ز گريه فارغ آمد گفت رو * كه تو رنگ و بوى را هستى گرو
آن نمىبينى كه هر سو صد بلا * سوى من آيد پى اين بالها
اى بسا صياد بىرحمت مدام * بهر اين پرها نهد هر سوم دام
چند تير انداز بهر بالها * تير سوى من كشد اندر هوا
چون ندارم زور و ضبط خويشتن * زين قضا و زين بلا و زين فتن
آن به آيد كه شوم زشت و كريه * تا بوم ايمن در اين كهسار و تيه
اين سلاح عجب من شد اى فتى * عجب آرد معجبان را صد بلا
بيان آن كه هنرها و زيركيها و مال دنيا همچون پرهاى طاوس عدوى جان است
[ فضل و هنر نادان ، دشمن روح و شخصيت است ]
پس هنر آمد هلاكت خام را * كز پى دانه نبيند دام را
اختيار آن را نكو باشد كه او * مالك خود باشد اندر اتَّقُوا *
چون نباشد حفظ و تقوى زينهار * دور كن آلت بينداز اختيار
جلوه گاه و اختيارم آن پر است * بر كنم پر را كه در قصد سر است
نيست انگارد پر خود را صبور * تا پرش در نفگند در شر و شور
پس زيانش نيست پر گو بر مكن * گر رسد تيرى به پيش آرد مجن
ليك بر من پر زيبا دشمنى است * چون كه از جلوهگرى صبريم نيست
گر بدى صبر و حفاظم راهبر * بر فزودى ز اختيارم كر و فر
همچو طفلم يا چو مست اندر فتن * نيست لايق تيغ اندر دست من
[ اگر تعادل روانى داشته باشى ، فضل و هنر ، تو را به كمال رساند ]
گر مرا عقلى بدى و منزجر * تيغ اندر دست من بودى ظفر
عقل بايد نور ده چون آفتاب * تا زند تيغى كه نبود جز صواب
[ اگر تعادل روانى ندارى ، ابزار خودنمايى و تكبر را از خود دور كن ]
چون ندارم عقل تابان و صلاح * پس چرا در چاه نندازم سلاح
در چه اندازم كنون تيغ و مجن * كاين سلاح خصم من خواهد شدن
چون ندارم زور و يارى و سند * تيغم او بستاند و بر من زند
رغم اين نفس و قبيحه خوى را * كه نپوشد رو خراشم روى را
تا شود كم اين جمال و اين كمال * چون نماند رو كم افتم در و بال