تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 666

مساهمون:

ص٦٦٦
نوحه و گريه‌ى دراز دردمند * هر كه آن جا بود بر گريه‌اش فگند
و انكه مىپرسيد پر كندن ز چيست * بىجوابى شد پشيمان مىگريست
كز فضولى من چرا پرسيدمش * او ز غم پر بود شورانيدمش
مىچكيد از چشم تر بر خاك آب * اندر آن هر قطره مدرج صد جواب
گريه‌ى با صدق بر جانها زند * تا كه چرخ و عرش را گريان كند
عقل و دلها بىگمانى عرشىاند * در حجاب از نور عرشى مىزيند

در بيان آن كه عقل و روح در آب و گل محبوس‌اند همچو هاروت و ماروت در چاه بابل

[ عقل و روح در زندان دنيا ]

همچو هاروت و چو ماروت آن دو پاك * بسته‌اند اينجا به چاه سهمناك
عالم سفلى و شهوانى درند * اندر اين چه گشته‌اند از جرم بند
سحر و ضد سحر را بىاختيار * زين دو آموزند نيكان و شرار
ليك اول پند بدهندش كه هين * سحر را از ما مياموز و مچين
ما بياموزيم اين سحر اى فلان * از براى ابتلا و امتحان

[ اختيار داشتن ، شرط امتحان و ابتلاست ]

كامتحان را شرط باشد اختيار * اختيارى نبودت بىاقتدار

[ تمثيل در اينكه اميال خفتهء آدمى در كمين فرصتى هستند كه با شدّت ظهور كنند ]

ميلها همچون سگان خفته‌اند * اندر ايشان خير و شر بنهفته‌اند
چون كه قدرت نيست خفتند اين رده * همچو هيزم پاره‌ها و تن زده
تا كه مردارى در آيد در ميان * نفخ صور حرص كوبد بر سگان
چون در آن كوچه خرى مردار شد * صد سگ خفته بدان بيدار شد
حرصهاى رفته اندر كتم غيب * تاختن آورد سر بر زد ز جيب
مو به موى هر سگى دندان شده * وز براى حيله دم جنبان شده
نيم زيرش حيله بالا آن غضب * چون ضعيف آتش كه يابد او حطب
شعله شعله مىرسد از لامكان * مىرود دود لهب تا آسمان
صد چنين سگ اندر اين تن خفته‌اند * چون شكارى نيست شان بنهفته‌اند

[ تمثيلى ديگر ]

يا چو بازان‌اند ديده دوخته * در حجاب از عشق صيدى سوخته
تا كله بر دارد و بيند شكار * آن گهان سازد طواف كوهسار

[ تمثيلى ديگر ]

شهوت رنجور ساكن مىبود * خاطر او سوى صحت مىرود
چون نبيند نان و سيب و خربزه * در مصاف آيد مزه و خوف بزه
گر بود صبار ديدن سود اوست * آن تهيج طبع سستش را نكوست
ور نباشد صبر پس ناديده به * تير دور اولى ز مرد بىزره