تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 665

مساهمون:

ص٦٦٥
عشق آن شعله‌ست كاو چون بر فروخت * هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت
تيغ لا در قتل غير حق براند * در نگر ز آن پس كه بعد لا چه ماند
ماند إِلَّا اللَّهُ باقى جمله رفت * شاد باش اى عشق شركت سوز زفت
خود همو بود آخرين و اولين * شرك جز از ديده‌ى احول مبين

[ همهء زيبايىها از جمال حق تعالى سرچشمه مىگيرد ]

اى عجب حسنى بود جز عكس آن * نيست تن را جنبشى از غير جان
آن تنى را كه بود در جان خلل * خوش نگردد گر بگيرى در عسل

[ شناخت باطن هستى براى كسى ميسّر است كه تجربهء باطنى داشته باشد ]

اين كسى داند كه روزى زنده بود * از كف اين جان جان جامى ربود

[ سطحىانديشان ، جز محسوسات به چيز ديگر باور ندارند ]

وان كه چشم او نديده‌ست آن رخان * پيش او جان است اين تف دخان

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

چون نديد او عمر عبد العزيز * پيش او عادل بود حجاج نيز

[ تمثيلى ديگر ]

چون نديد او مار موسى را ثبات * در حبال سحر پندارد حيات

[ تمثيلى ديگر ]

مرغ كاو ناخورده است آب زلال * اندر آب شور دارد پر و بال

[ شناخت بر اساس قاعدهء تضاد حاصل مىآيد ]

جز به ضد ضد را همى نتوان شناخت * چون ببيند زخم بشناسد نواخت
لاجرم دنيا مقدم آمده‌ست * تا بدانى قدر اقليم أَ لَسْتُ

[ آسودگى فقط در جهان برين حاصل مىآيد ]

چون از اينجا وارهى آن جا روى * در شكر خانه‌ى ابد شاكر شوى
گويى آن جا خاك را مىبيختم * زين جهان پاك مىبگريختم

[ وقتى آدمى از عمر دراز خود پشيمان مىشود ]

اى دريغا پيش از اين بوديم اجل * تا عذابم كم بدى اندر وحل

در تفسير قول رسول صلى اللَّه عليه و آله ما مات من مات الا و تمنى ان يموت قبل ما مات ان كان برا ليكون الى وصول البر اعجل و ان كان فاجرا ليقل فجوره

[ مرگ ، عجب نعمتى است ! ]

زين بفرموده‌ست آن آگه رسول * كه هر آن كه مرد و كرد از تن نزول
نبود او را حسرت نقلان و موت * ليك باشد حسرت تقصير و فوت
هر كه ميرد خود تمنى باشدش * كه بدى زين پيش نقل مقصدش
گر بود بد تا بدى كمتر بدى * ور تقى تا خانه زودتر آمدى
گويد آن بد بىخبر مىبوده‌ام * دم به دم من پرده مىافزوده‌ام
گر از اين زودتر مرا معبر بدى * اين حجاب و پرده‌ام كمتر بدى

[ در نقد صفت حرص و تكبر و بخل ]

از حريصى كم دران روى قنوع * وز تكبر كم دران چهره‌ى خشوع
همچنين از بخل كم در روى جود * وز بليسى چهره‌ى خوب سجود
بر مكن آن پر خلد آراى را * بر مكن آن پر ره پيماى را

[ ادامهء حكايت حكيم و طاوس ]

چون شنيد اين پند در وى بنگريست * بعد از آن در نوحه آمد مىگريست