حد اعيان و عرض دانسته گير * حد خود را دان كه نبود زين گزير
چون بدانى حد خود زين حد گريز * تا به بىحد در رسى اى خاك بيز
عمر در محمول و در موضوع رفت * بىبصيرت عمر در مسموع رفت
هر دليلى بىنتيجه و بىاثر * باطل آمد در نتيجهى خود نگر
[ قيل و قال را رها كن ]
جز به مصنوعى نديدى صانعى * بر قياس اقترانى قانعى
مىفزايد در وسايط فلسفى * از دلايل باز بر عكسش صفى
اين گريزد از دليل و از حجاب * از پى مدلول سر برده به جيب
[ رجحان بينش شهودى بر بينش قياسى و استدلالى ]
گر دخان او را دليل آتش است * بىدخان ما را در آن آتش خوش است
خاصه اين آتش كه از قرب و ولا * از دخان نزديكتر آمد بما
پس سيه كارى بود رفتن ز جان * بهر تخييلات جان سوى دخان
در بيان قول رسول عليه السلام لا رهبانيه فى الاسلام
[ در نهى از رهبانيت و تشويق به عرفان جامعهگرا ]
بر مكن پر را و دل بر كن از او * ز انكه شرط اين جهاد آمد عدو
چون عدو نبود جهاد آمد محال * شهوتت نبود نباشد امتثال
صبر نبود چون نباشد ميل تو * خصم چون نبود چه حاجت حيل تو
هين مكن خود را خصى رهبان مشو * ز انكه عفت هست شهوت را گرو
بىهوا نهى از هوا ممكن نبود * غازيى بر مردگان نتوان نمود
أَنْفِقُوا * گفته است پس كسبى بكن * ز انكه نبود خرج بىدخل كهن
گر چه آورد أَنْفِقُوا * را مطلق او * تو بخوان كه اكسبوا ثم انفقوا
همچنان چون شاه فرمود اصْبِرُوا * رغبتى بايد كز آن تابى تو رو
پس كُلُوا از بهر دام شهوت است * بعد از آن لا تُسْرِفُوا آن عفت است
چون كه محمول به نبود لديه * نيست ممكن بود محمول عليه
چون كه رنج صبر نبود مر ترا * شرط نبود پس فرو نايد جزا
حبذا آن شرط و شادا آن جزا * آن جزاى دل نواز جان فزا
در بيان آن كه ثواب عمل عاشق از حق هم حق است
[ عاشق خدا ، فقط او را مىخواهد و بلا و آسودگى برايش اهميتى ندارد ]
عاشقان را شادمانى و غم اوست * دست مزد و اجرت خدمت هم اوست
[ عاشق حقيقى ، همهء معشوقهاى مجازى را نفى مىكند ]
غير معشوق ار تماشايى بود * عشق نبود هرزه سودايى بود