تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣
خود دلت چون مىدهد تا اين حلل * بر كنى اندازىاش اندر وحل
هر پرت را از عزيزى و پسند * حافظان در طى مصحف مىنهند
بهر تحريك هواى سودمند * از پر تو باد بيزن مىكنند
اين چه ناشكرى و چه بىباكى است * تو نمىدانى كه نقاشش كى است
يا همىدانى و نازى مىكنى * قاصدا قلع طرازى مىكنى

[ در برابر خداوند ، استغنا نشان مده ]

اى بسا نازا كه گردد آن گناه * افكند مر بنده را از چشم شاه
ناز كردن خوشتر آيد از شكر * ليك كم خايش كه دارد صد خطر

[ اظهار نياز به درگاه حضرت حق ، بهتر از ناز است ]

ايمن آباد است آن راه نياز * ترك نازش گير و با آن ره بساز
اى بسا ناز آورى زد پر و بال * آخر الامر آن بر آن كس شد و بال
خوشى ناز ار دمى بفرازدت * بيم و ترس مضمرش بگدازدت

[ اظهار نياز به درگاه خداوند ، دل را نورانى مىكند ]

وين نياز ار چه كه لاغر مىكند * صدر را چون بدر انور مىكند

[ از خود بينى به در آى تا زنده شوى ]

چون ز مرده زنده بيرون مىكشد * هر كه مرده گشت او دارد رشد
چون ز زنده مرده بيرون مىكند * نفس زنده سوى مرگى مىتند
مرده شو تا مخرج الحى الصمد * زنده‌اى زين مرده بيرون آورد

[ ظاهر بين مباش تا حقيقت بين شوى ]

دى شوى بينى تو اخراج بهار * ليل گردى بينى ايلاج نهار *

[ با غرق شدن در نفسانيات ، احوال روحانى خود را تباه مكن ]

بر مكن آن پر كه نپذيرد رفو * روى مخراش از عزا اى خوب رو
آن چنان رويى كه چون شمس ضحاست * آن چنان رخ را خراشيدن خطاست
زخم ناخن بر چنان رخ كافرى است * كه رخ مه در فراق او گريست

[ خود را بشناس ]

يا نمىبينى تو روى خويش را * ترك كن خوى لجاج انديش را

در بيان آن كه صفا و سادگى نفس مطمئنه از فكرت‌ها مشوش شود چنان كه بر روى آينه چيزى نويسى يا نقش كنى اگر چه پاك كنى داغى بماند و نقصانى

روى نفس مطمئنه در جسد * زخم ناخنهاى فكرت مىكشد
فكرت بد ناخن پر زهر دان * مىخراشد در تعمق روى جان
تا گشايد عقده‌ى اشكال را * در حدث كردست زرين بيل را
عقده را بگشاده گير اى منتهى * عقده‌ى سخت است بر كيسه‌ى تهى
در گشاد عقده‌ها گشتى تو پير * عقده‌ى چندى دگر بگشاده گير

[ خود را بشناس ]

عقده‌اى كان بر گلوى ماست سخت * كه بدانى كه خسى يا نيك بخت
حل اين اشكال كن گر آدمى * خرج اين كن دم اگر آدم دمى