تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
رحمتش بر نقمتش غالب شود * چيره زين شد هر نبى بر ضد خود
كاو نتيجه‌ى رحمت است و ضد او * از نتيجه‌ى قهر بود آن زشت رو

[ رجوع به توصيف جاه طلبى ]

حرص بط يك تاست اين پنجاه تاست * حرص شهوت مار و منصب اژدهاست

[ شهوت جاه طلبى ، قوىتر از شهوت جنسى است ]

حرص بط از شهوت حلق است و فرج * در رياست بيست چندان است درج

[ آدم جاه طلب در واقع ، خود را در الوهيت با خدا شريك دانسته است ]

از الوهيت زند در جاه لاف * طامع شركت كجا باشد معاف

[ تفاوت لغزش آدم و ابليس ]

زلت آدم ز اشكم بود و باه * * و آن ابليس از تكبر بود و جاه
لا جرم او زود استغفار كرد * و آن لعين از توبه استكبار كرد

[ ميل جاه‌طلبى ، از شهوت جنسى سركش‌تر است ]

حرص حلق و فرج هم خود بد رگى است * ليك منصب نيست آن اشكستگى است

[ ريشه‌هاى روانشناختى جاه‌طلبى به قدرى پيچيده است كه بايد كتابى مستقل دربارهء آن نوشت ]

بيخ و شاخ اين رياست را اگر * باز گويم دفترى بايد دگر

[ جاه طلبى ، بدترين سركشى است ]

اسب سركش را عرب شيطانش خواند * نى ستورى را كه در مرعى بماند
شيطنت گردن كشى بد در لغت * مستحق لعنت آمد اين صفت

[ تمثيل در زشتى جاه‌طلبى ]

صد خورنده گنجد اندر گرد خوان * دو رياست جو نگنجد در جهان
آن نخواهد كاين بود بر پشت خاك * تا ملك بكشد پدر را ز اشتراك

[ جاه طلبان حتى به خويشان و فرزندان خود نيز رحم نكنند ]

آن شنيدستى كه الملك عقيم * قطع خويشى كرد ملكت جو ز بيم
كه عقيم است و و را فرزند نيست * همچو آتش با كسش پيوند نيست
هر چه يابد او بسوزد بر درد * چون نيابد هيچ خود را مىخورد

[ انانيّت را از خود بزداى تا از جاه طلبى و جاه طلبان نترسى ]

هيچ شو واره تو از دندان او * رحم كم جو از دل سندان او
چون كه گشتى هيچ از سندان مترس * هر صباح از فقر مطلق گير درس

[ صفت الوهيت فقط بر خداوند زيبد ]

هست الوهيت رداى ذو الجلال * هر كه در پوشد بر او گردد و بال
تاج از آن اوست آن ما كمر * واى او كز حد خود دارد گذر
فتنه‌ى تست اين پر طاوسيت * كه اشتراكت بايد و قدوسيت

[ حكايت آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مىكند ]

قصه‌ى آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مىكند به منقار و مىانداخت و تن خود را كل و زشت مىكرد از تعجب پرسيد كه دريغت نمىآيد گفت مىآيد اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين عدوى جان من است

[ حكايت در بيان اينكه عارفان از ظواهر و زخارف دنيا دست برداشته‌اند تا روح خود را از تباهى حفظ كنند ]

پر خود مىكند طاوسى به دشت * يك حكيمى رفته بود آن جا به گشت
گفت طاوسا چنين پر سنى * بىدريغ از بيخ چون بر مىكنى