تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 660

مساهمون:

ص٦٦٠
مكر كن در راه نيكو خدمتى * تا نبوت يا بى اندر امتى
مكر كن تا وارهى از مكر خود * مكر كن تا فرد گردى از جسد
مكر كن تا كمترين بنده شوى * در كمى رفتى خداونده شوى

[ طاعت و عبادت را ابزار رياست مكن ]

روبهى و خدمت اى گرگ كهن * هيچ بر قصد خداوندى مكن

[ عاشقانه خدمت كن ]

ليك چون پروانه در آتش بتاز * كيسه‌اى ز آن بر مدوز و پاك باز

[ به درگاه الهى تضرع كن ]

زور را بگذار و زارى را بگير * رحم سوى زارى آيد اى فقير

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

زارى مضطر تشنه معنوى است * زارى سرد دروغ آن غوى است
گريه‌ى اخوان يوسف حيلت است * كه درونشان پر ز رشك و علت است

حكايت آن اعرابى كه سگ او از گرسنگى مىمرد و انبان او پر نان بود و بر سگ نوحه مىكرد و شعر مىگفت و مىگريست و بر سر و رو مىزد و دريغش مىآمد لقمه اى از انبان به سگ دادن

[ حكايت در نقد گريه‌ها و تضرّعات ناخالص ]

آن سگى مىمرد و گريان آن عرب * اشك مىباريد و مىگفت اى كرب
سائلى بگذشت و گفت اين گريه چيست * نوحه و زارى تو از بهر كيست
گفت در ملكم سگى بد نيك خو * نك همىميرد ميان راه او
روز صيادم بد و شب پاسبان * تيز چشم و صيد گير و دزدران
گفت رنجش چيست زخمى خورده است * گفت جوع الكلب زارش كرده است
گفت صبرى كن بر اين رنج و حرض * صابران را فضل حق بخشد عوض
بعد از آن گفتش كه اى سالار حر * چيست اندر دستت اين انبان پر
گفت نان و زاد و لوت دوش من * مىكشانم بهر تقويت بدن
گفت چون ندهى بدان سگ نان و زاد * گفت تا اين حد ندارم مهر و داد
دست نايد بىدرم در راه نان * ليك هست آب دو ديده رايگان
گفت خاكت بر سر اى پر باد مشك * كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك
اشك خون است و به غم آبى شده * مىنيرزد خاك خون بىهده
كل خود را خوار كرد او چون بليس * پاره‌ى اين كل نباشد جز خسيس

[ اگر خودت را مىفروشى ، فقط به خدا به فروش ]

من غلام آن كه نفروشد وجود * جز بدان سلطان با افضال و جود
چون بگريد آسمان گريان شود * چون بنالد چرخ يا رب خوان شود
من غلام آن مس همت پرست * كاو به غير كيميا نارد شكست

[ تضرّع در دعا ]

دست اشكسته بر آور در دعا * سوى اشكسته پرد فضل خدا

[ شرط رهايى از حيطهء محسوسات ، تهذيب نفس است ]

گر رهايى بايدت زين چاه تنگ * اى برادر رو بر آذر بىدرنگ

[ مكرهاى خود را رها كن و فقط به تدبيرات الهى عمل كن تا جاودانه شوى ]