او ببيند نور و در نارى رود * دل ببيند نار و در نورى شود
اين چنين لعب آمد از رب جليل * تا ببينى كيست از آل خليل
آتشى را شكل آبى دادهاند * و اندر آتش چشمهاى بگشادهاند
[ سحر ساحران كجا و تدبيرات حكيمانهء الهى كجا ؟ ! ]
ساحرى صحن برنجى را به فن * صحن پر كرمى كند در انجمن
خانه را او پر ز كژدمها نمود * از دم سحر و خود آن كژدم نبود
چون كه جادو مىنمايد صد چنين * چون بود دستان جادو آفرين
لاجرم از سحر يزدان قرن قرن * اندر افتادند چون زن زير پهن
ساحرانشان بنده بودند و غلام * اندر افتادند چون صعوه به دام
هين بخوان قرآن ببين سحر حلال * سر نگونى مكرهاى كالجبال
[ عشاق الهى به سوى لطف پوشيده در قهر مىروند ]
من نىام فرعون كايم سوى نيل * سوى آتش مىروم من چون خليل
نيست آتش هست آن ماء معين * و آن دگر از مكر آب آتشين
[ رجحان عقل بر عبادت بىمغز ]
بس نكو گفت آن رسول خوش جواز * ذرهاى عقلت به از صوم و نماز
ز انكه عقلت جوهر است اين دو عرض * اين دو در تكميل آن شد مفترض
[ عبادات ، صيقل دهندهء عقول است ]
تا جلا باشد مر آن آيينه را * كه صفا آيد ز طاعت سينه را
ليك گر آيينه از بن فاسد است * صيقل او را دير باز آرد به دست
و آن گزين آيينه كه خوش مغرس است * اندكى صيقلگرى آن را بس است
تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله كه ايشان گويند در اصل عقول جزوى برابرند اين فزونى و تفاوت از تعلم است و رياضت و تجربه
[ در مراتب عقول مردم ]
اين تفاوت عقلها را نيك دان * در مراتب از زمين تا آسمان
هست عقلى همچو قرص آفتاب * هست عقلى كمتر از زهره و شهاب
هست عقلى چون چراغى سر خوشى * هست عقلى چون ستارهى آتشى
ز انكه ابر از پيش آن چون وا جهد * نور يزدان بين خردها بر دهد
[ عقل جزئى ، عقل را بدنام كرده است ]
عقل جزوى عقل را بد نام كرد * كام دنيا مرد را بىكام كرد
[ تا صيد خدا نشوى ، جمال او را نخواهى ديد ]
آن ز صيدى حسن صيادى بديد * وين ز صيادى غم صيدى كشيد
[ عارفان از طريق بندگى به مقام معشوقى رسيدهاند ]
آن ز خدمت ناز مخدومى بيافت * وين ز مخدومى ز راه عز بتافت
[ نابخردان به سبب خود بينى هلاك شدهاند ]
آن ز فرعونى اسير آب شد * وز اسيرى سبط صد سهراب شد
[ از مكر الهى غافل مشو ]
لعب معكوس است و فرزين بند سخت * حيله كم كن كار اقبال است و بخت
[ مكّاران ، راهى به حريم الهى ندارند ]
بر خيال و حيله كم تن تار را * كه غنى ره كم دهد مكار را