تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 659

مساهمون:

ص٦٥٩
او ببيند نور و در نارى رود * دل ببيند نار و در نورى شود
اين چنين لعب آمد از رب جليل * تا ببينى كيست از آل خليل
آتشى را شكل آبى داده‌اند * و اندر آتش چشمه‌اى بگشاده‌اند

[ سحر ساحران كجا و تدبيرات حكيمانهء الهى كجا ؟ ! ]

ساحرى صحن برنجى را به فن * صحن پر كرمى كند در انجمن
خانه را او پر ز كژدمها نمود * از دم سحر و خود آن كژدم نبود
چون كه جادو مىنمايد صد چنين * چون بود دستان جادو آفرين
لاجرم از سحر يزدان قرن قرن * اندر افتادند چون زن زير پهن
ساحرانشان بنده بودند و غلام * اندر افتادند چون صعوه به دام
هين بخوان قرآن ببين سحر حلال * سر نگونى مكرهاى كالجبال

[ عشاق الهى به سوى لطف پوشيده در قهر مىروند ]

من نىام فرعون كايم سوى نيل * سوى آتش مىروم من چون خليل
نيست آتش هست آن ماء معين * و آن دگر از مكر آب آتشين

[ رجحان عقل بر عبادت بىمغز ]

بس نكو گفت آن رسول خوش جواز * ذره‌اى عقلت به از صوم و نماز
ز انكه عقلت جوهر است اين دو عرض * اين دو در تكميل آن شد مفترض

[ عبادات ، صيقل دهندهء عقول است ]

تا جلا باشد مر آن آيينه را * كه صفا آيد ز طاعت سينه را
ليك گر آيينه از بن فاسد است * صيقل او را دير باز آرد به دست
و آن گزين آيينه كه خوش مغرس است * اندكى صيقل‌گرى آن را بس است

تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله كه ايشان گويند در اصل عقول جزوى برابرند اين فزونى و تفاوت از تعلم است و رياضت و تجربه

[ در مراتب عقول مردم ]

اين تفاوت عقلها را نيك دان * در مراتب از زمين تا آسمان
هست عقلى همچو قرص آفتاب * هست عقلى كمتر از زهره و شهاب
هست عقلى چون چراغى سر خوشى * هست عقلى چون ستاره‌ى آتشى
ز انكه ابر از پيش آن چون وا جهد * نور يزدان بين خردها بر دهد

[ عقل جزئى ، عقل را بدنام كرده است ]

عقل جزوى عقل را بد نام كرد * كام دنيا مرد را بىكام كرد

[ تا صيد خدا نشوى ، جمال او را نخواهى ديد ]

آن ز صيدى حسن صيادى بديد * وين ز صيادى غم صيدى كشيد

[ عارفان از طريق بندگى به مقام معشوقى رسيده‌اند ]

آن ز خدمت ناز مخدومى بيافت * وين ز مخدومى ز راه عز بتافت

[ نابخردان به سبب خود بينى هلاك شده‌اند ]

آن ز فرعونى اسير آب شد * وز اسيرى سبط صد سهراب شد

[ از مكر الهى غافل مشو ]

لعب معكوس است و فرزين بند سخت * حيله كم كن كار اقبال است و بخت

[ مكّاران ، راهى به حريم الهى ندارند ]

بر خيال و حيله كم تن تار را * كه غنى ره كم دهد مكار را

[ نيكوكار باش تا به مقام هدايت مردم برسى ]