صفت طاوس و طبع او و سبب كشتن ابراهيم عليه السلام او را
[ صفت جاهطلبى و جلوهگرى به زبان تمثيل ]
آمديم اكنون به طاوس دو رنگ * كاو كند جلوه براى نام و ننگ
همت او صيد خلق از خير و شر * وز نتيجه و فايدهى آن بىخبر
بىخبر چون دام مىگيرد شكار * دام را چه علم از مقصود كار
دام را چه ضر و چه نفع از گرفت * زين گرفت بىهدهش دارم شگفت
[ دوستىهاى جاه طلبان ، ناپايدار است ]
اى برادر دوستان افراشتى * با دو صد دل دارى و بگذاشتى
كارت اين بودهست از وقت ولاد * صيد مردم كردن از دام و داد
[ جاه طلبان در واقع تهيدست هستند ]
ز آن شكار و انبهى و باد و بود * دست در كن هيچ يا بى تار و پود
بيشتر رفتهست و بىگاه است روز * تو به جد در صيد خلقانى هنوز
آن يكى مىگير و آن مىهل ز دام * وين دگر را صيد مىكن چون لئام
باز اين را مىهل و مىجو دگر * اينت لعب كودكان بىخبر
شب شود در دام تو يك صيد نى * دام بر تو جز صداع و قيد نى
[ آنان كه ديگران را به خاطر منافع دنيوى صيد مىكنند در واقع خود را صيد كردهاند ]
پس تو خود را صيد مىكردى به دام * كه شدى محبوس و محرومى ز كام
در زمانه صاحب دامى بود * همچو ما احمق كه صيد خود كند
چون شكار خوك آمد صيد عام * رنج بىحد لقمه خوردن زو حرام
[ تنها چيزى كه ارزش صيد شدن دارد ، عشق است ]
آن كه ارزد صيد را عشق است و بس * ليك او كى گنجد اندر دام كس
[ عشق ، رابطهاى دو جانبه ميان عاشق و معشوق است ]
تو مگر آيى و صيد او شوى * دام بگذارى به دام او روى
[ مدعى مقام مرادى و معشوقى مشو ، بل همچنان عاشق و مريد باش ]
عشق مىگويد به گوشم پست پست * صيد بودن خوشتر از صيادى است
گول من كن خويش را و غره شو * آفتابى را رها كن ذره شو
بر درم ساكن شو و بىخانه باش * دعوى شمعى مكن پروانه باش
تا ببينى چاشنى زندگى * سلطنت بينى نهان در بندگى
[ وارونه كارى دنيا ]
نعل بينى باژگونه در جهان * تخته بندان را لقب گشته شهان
[ نمونهاى از وارونه كارىهاى دنيا ]
بس طناب اندر گلو و تاج دار * بر وى انبوهى كه اينك تاجدار
[ رياكاران ، فقط ظاهر خود را به قصد جلوهگرى مىآرايند ]
همچو گور كافران بيرون حلل * اندرون قهر خدا عز و جل
چون قبور آن را مجصص كردهاند * پردهى پندار پيش آوردهاند
طبع مسكينت مجصص از هنر * همچو نخل موم بىبرگ و ثمر