تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨

در بيان آن كه لطف حق را همه كس داند و قهر حق را همه كس داند و همه از قهر حق گريزانند و به لطف حق در آويزان اما حق تعالى قهرها را در لطف پنهان كرد و لطفها را در قهر پنهان كرد ، نعل باژگونه و تلبيس و مكر اللَّه بود تا اهل تمييز و ينظر بنور اللَّه از حالى بينان و ظاهر بينان جدا شوند كه لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا

[ بيانى تمثيلى از لطف پوشيده در قهر و قهر پوشيده در لطف ]

گفت درويشى به درويشى كه تو * چون بديدى حضرت حق را بگو
گفت بىچون ديدم اما بهر قال * باز گويم مختصر آن را مثال
ديدمش سوى چپ او آذرى * سوى دست راست جوى كوثرى
سوى چپش بس جهان سوز آتشى * سوى دست راستش جوى خوشى
سوى آن آتش گروهى برده دست * بهر آن كوثر گروهى شاد و مست
ليك لعب باژگونه بود سخت * پيش پاى هر شقى و نيك بخت
هر كه در آتش همىرفت و شرر * از ميان آب بر مىكرد سر
هر كه سوى آب مىرفت از ميان * او در آتش يافت مىشد در زمان
هر كه سوى راست شد و آب زلال * سر ز آتش بر زد از سوى شمال
و انكه شد سوى شمال آتشين * سر برون مىكرد از سوى يمين

[ عموم مردم از لطف پوشيده در قهر مىگريزند ، زيرا طالب لذت نقد هستند ]

كم كسى بر سر اين مضمر زدى * لاجرم كم كس در آن آتش شدى
جز كسى كه بر سرش اقبال ريخت * كاو رها كرد آب و در آتش گريخت
كرده ذوق نقد را معبود خلق * لاجرم زين لعب مغبون بود خلق
جوق جوق وصف صف از حرص و شتاب * محترز ز آتش گريزان سوى آب
لاجرم ز آتش بر آوردند سر * اعتبار الاعتبار اى بىخبر

[ خداوند در نشان دادن قهر و لطف ، وارونه كارى مىكند تا انسان را بيازمايد ]

بانگ مىزد آتش اى گيجان گول * من نىام آتش منم چشمه‌ى قبول
چشم بندى كرده‌اند اى بىنظر * در من آى و هيچ مگريز از شرر
اى خليل اينجا شرار و دود نيست * جز كه سحر و خدعه نمرود نيست
چون خليل حق اگر فرزانه‌اى * آتش آب تست و تو پروانه‌اى
جان پروانه همىدارد ندى * كاى دريغا صد هزارم پر بدى
تا همىسوزيد ز آتش بىامان * كورى چشم و دل نامحرمان
بر من آرد رحم جاهل از خرى * من بر او رحم آرم از بينش‌ورى
خاصه اين آتش كه جان آبهاست * كار پروانه به عكس كار ماست