بسته هر جوينده را كه راه نيست * هر خيالش پيش مىآيد كه بيست
[ پاكان ، از هجوم خيالات ياوه در اماناند ]
جز مگر آن تيز گوش تيز هوش * كش بود از جيش نصرتهاش جوش
نجهد از تخييلها نى شه شود * تير شه بنمايد آن گه ره شود
اين دل سر گشته را تدبير بخش * وين كمانهاى دو تو را تير بخش
[ فيض الهى از طريق كاملان به مخلوقات مىرسد ]
جرعهاى بر ريختى ز آن خفيه جام * بر زمين خاك من كاس الكرام
[ تمام زيبايىها از جمال مطلق پديد آمده است ]
هست بر زلف و رخ از جرعهش نشان * خاك را شاهان همىليسند از آن
جرعهى حسن است اندر خاك گش * كه به صد دل روز و شب مىبوسيش
جرعه خاك آميز چون مجنون كند * مر ترا تا صاف او خود چون كند
هر كسى پيش كلوخى جامه چاك * كان كلوخ از حسن آمد جرعهناك
جرعهاى بر ماه و خورشيد و حمل * جرعهاى بر عرش و كرسى و زحل
جرعه گوييش اى عجب يا كيميا * كه ز آسيبش بود چندين بها
جد طلب آسيب او اى ذو فنون * لا يمس ذاك الا المطهرون
جرعهاى بر زر و بر لعل و درر * جرعهاى بر خمر و بر نقل و ثمر
جرعهاى بر روى خوبان لطاف * تا چگونه باشد آن راواق صاف
[ روح بىكالبد ، زيباتر است ]
چون همىمالى زبان را اندر اين * چون شوى چون بينى آن را بىز طين
[ كالبد بدون روح ، زشت است ]
چون كه وقت مرگ آن جرعهى صفا * زين كلوخ تن به مردن شد جدا
آن چه مىماند كنى دفنش تو زود * اين چنين زشتى بدان چون گشته بود
[ روح بدون كالبد ، زيباتر است ]
جان چو بىاين جيفه بنمايد جمال * من نتانم گفت لطف آن وصال
مه چو بىاين ابر بنمايد ضيا * شرح نتوان كرد ز آن كار و كيا
[ زيبايى اين جهان ، پرتوى است از زيبايى معنوى ]
حبذا آن مطبخ پر نوش و قند * كاين سلاطين كاسه ليسان وىاند
حبذا آن خرمن صحراى دين * كه بود هر خرمن آن را دانه چين
حبذا درياى عمر بىغمى * كه بود زو هفت دريا شبنمى
جرعهاى چون ريخت ساقى الست * بر سر اين شوره خاك زير دست
جوش كرد آن خاك و ما ز آن جوششيم * جرعهاى ديگر كه بس بىكوششيم
گر روا بد ناله كردم از عدم * ور نبود اين گفتنى نك تن زدم
[ صفت حرص به زبان تمثيل ]
اين بيان بط حرص منثنى است * از خليل آموز كان بط كشتنى است
هست در بط غير اين بس خير و شر * ترسم از فوت سخنهاى دگر