شمع او گويد كه چون من سوختم * كى ترا برهانم از سوز و ستم
شمع او گريان كه من سر سوخته * چون كنم مر غير را افروخته
تفسير يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ
[ باز در پشيمانى دنياپرستان ]
او همىگويد كه از اشكال تو * غره گشتم دير ديدم حال تو
شمع مرده باده رفته دل ربا * غوطه خورد از ننگ كژبينى ما
[ كژبينان ، زيان را سود مىپندارند ]
ظلت الارباح خسرا مغرما * تشتكى شكوى الى اللَّه العمى
حبذا ارواح اخوان ثقات * مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ
[ هر كس ، مطلوبى دارد ليكن مطلوب پاكان ، عالى مرتبه است ]
هر كسى رويى به سويى بردهاند * و آن عزيزان رو به بىسو كردهاند
[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
هر كبوتر مىپرد در مذهبى * وين كبوتر جانب بىجانبى
ما نه مرغان هوا نه خانگى * دانهى ما دانهى بىدانگى
ز آن فراخ آمد چنين روزى ما * كه دريدن شد قبا دوزى ما
سبب آن كه فرجى را نام فرجى نهادند از اول
[ فلسفهء پوشيدن جامهء صوفيانه ]
صوفيى بدريد جبه در حرج * پيشش آمد بعد بدريدن فرج
كرد نام آن دريده فرجى * اين لقب شد فاش ز آن مرد نجى
[ ظاهر انديشان ، در پى اسم بىمسمّى هستند ]
اين لقب شد فاش و صافش شيخ برد * ماند اندر طبع خلقان حرف درد
[ ظاهر گرايان ، اسمها را از مسمّايش خالى مىكنند ]
همچنين هر نام صافى داشته ست * اسم را چون درديى بگذاشته ست
[ صوفيان راستين ، در پى معنا هستند نه شكل ظاهر ]
هر كه گل خوار است دردى را گرفت * رفت صوفى سوى صافى ناشكفت
گفت لا بد درد را صافى بود * زين دلالت دل به صفوت مىرود
[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
درد عسر افتاد و صافش يسر او * صاف چون خرما و دردى بسر او
[ در دل هر سختى ، آسانى است ]
يسر با عسر است هين آيس مباش * راه دارى زين ممات اندر معاش
[ زندگى راستين ، منوط به تهذيب نفس است ]
روح خواهى جبه بشكاف اى پسر * تا از آن صفوت بر آرى زود سر
[ تصوف راستين به لباس و آداب ظاهر نيست ، بل به صفاى باطن است ]
هست صوفى آن كه شد صفوت طلب * نه از لباس صوف و خياطى و دب
صوفيى گشته به پيش اين لئام * الخياطة و اللواطه و السلام
[ آداب ظاهر تا بدانجا اهميت دارد كه تو را به گوهر حقيقت برساند ]
بر خيال آن صفا و نام نيك * رنگ پوشيدن نكو باشد و ليك
بر خيالش گر روى تا اصل او * نى چو عباد خيال تو به تو
[ اوهام و خيالات ، مانع از در آمدن به حريم الهى است ]
دور باش غيرتت آمد خيال * گرد بر گرد سراپردهى جمال