تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥
شمع او گويد كه چون من سوختم * كى ترا برهانم از سوز و ستم
شمع او گريان كه من سر سوخته * چون كنم مر غير را افروخته

تفسير يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ

[ باز در پشيمانى دنياپرستان ]

او همىگويد كه از اشكال تو * غره گشتم دير ديدم حال تو
شمع مرده باده رفته دل ربا * غوطه خورد از ننگ كژبينى ما

[ كژبينان ، زيان را سود مىپندارند ]

ظلت الارباح خسرا مغرما * تشتكى شكوى الى اللَّه العمى
حبذا ارواح اخوان ثقات * مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ

[ هر كس ، مطلوبى دارد ليكن مطلوب پاكان ، عالى مرتبه است ]

هر كسى رويى به سويى برده‌اند * و آن عزيزان رو به بىسو كرده‌اند

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

هر كبوتر مىپرد در مذهبى * وين كبوتر جانب بىجانبى
ما نه مرغان هوا نه خانگى * دانه‌ى ما دانه‌ى بىدانگى
ز آن فراخ آمد چنين روزى ما * كه دريدن شد قبا دوزى ما

سبب آن كه فرجى را نام فرجى نهادند از اول

[ فلسفهء پوشيدن جامهء صوفيانه ]

صوفيى بدريد جبه در حرج * پيشش آمد بعد بدريدن فرج
كرد نام آن دريده فرجى * اين لقب شد فاش ز آن مرد نجى

[ ظاهر انديشان ، در پى اسم بىمسمّى هستند ]

اين لقب شد فاش و صافش شيخ برد * ماند اندر طبع خلقان حرف درد

[ ظاهر گرايان ، اسم‌ها را از مسمّايش خالى مىكنند ]

همچنين هر نام صافى داشته ست * اسم را چون درديى بگذاشته ست

[ صوفيان راستين ، در پى معنا هستند نه شكل ظاهر ]

هر كه گل خوار است دردى را گرفت * رفت صوفى سوى صافى ناشكفت
گفت لا بد درد را صافى بود * زين دلالت دل به صفوت مىرود

[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

درد عسر افتاد و صافش يسر او * صاف چون خرما و دردى بسر او

[ در دل هر سختى ، آسانى است ]

يسر با عسر است هين آيس مباش * راه دارى زين ممات اندر معاش

[ زندگى راستين ، منوط به تهذيب نفس است ]

روح خواهى جبه بشكاف اى پسر * تا از آن صفوت بر آرى زود سر

[ تصوف راستين به لباس و آداب ظاهر نيست ، بل به صفاى باطن است ]

هست صوفى آن كه شد صفوت طلب * نه از لباس صوف و خياطى و دب
صوفيى گشته به پيش اين لئام * الخياطة و اللواطه و السلام

[ آداب ظاهر تا بدانجا اهميت دارد كه تو را به گوهر حقيقت برساند ]

بر خيال آن صفا و نام نيك * رنگ پوشيدن نكو باشد و ليك
بر خيالش گر روى تا اصل او * نى چو عباد خيال تو به تو

[ اوهام و خيالات ، مانع از در آمدن به حريم الهى است ]

دور باش غيرتت آمد خيال * گرد بر گرد سراپرده‌ى جمال