تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 654

مساهمون:

ص٦٥٤
بر عدم باشم نه بر موجود مست * ز انكه معشوق عدم وافىتر است

[ مطالعه در ظواهر جهان ، آدمى را به ژرفاى آن هدايت كند ]

عقل را خط خوان آن اشكال كرد * تا دهد تدبيرها را ز آن نورد

تمثيل لوح محفوظ و ادراك عقل هر كسى از آن لوح آن كه امر و قسمت و مقدور هر روزه‌ى وى است همچون ادراك جبرئيل عليه السلام هر روزى از لوح اعظم

[ عقل ، علم و ادراك خود را از لوح محفوظ مىگيرد ]

چون ملك از لوح محفوظ آن خرد * هر صباحى درس هر روزه برد
بر عدم تحريرها بين بىبنان * و ز سوادش حيرت سوداييان

[ تصرّف خيال در رفتار و احوال انسان ]

هر كسى شد بر خيالى ريش گاو * گشته در سوداى گنجى كنج كاو
از خيالى گشته شخصى پر شكوه * روى آورده به معدنهاى كوه
و ز خيالى آن دگر با جهد مر * رو نهاده سوى دريا بهر در
و آن دگر بهر ترهب در كنشت * و آن يكى اندر حريصى سوى كشت
از خيال آن ره زن رسته شده * و ز خيال اين مرهم خسته شده
در پرى خوانى يكى دل كرده گم * بر نجوم آن ديگرى بنهاده سم

[ احوال ظاهر ، منبعث از حال درون است ]

اين روشها مختلف بيند برون * ز آن خيالات ملون ز اندرون

[ هر كس شيفتهء مطلوب خود است و مطلوب آن ديگرى را نمىپذيرد ]

اين در آن حيران شده كان بر چى است * هر چشنده آن دگر را نافى است

[ انگيزه‌هاى درونى ، رفتار آدمى را تعيين مىكند ]

آن خيالات ار نبد ناموتلف * چون ز بيرون شد روشها مختلف

[ حقيقت ، نهان است و راه‌هاى نيل بدان گوناگون ]

قبله‌ى جان را چو پنهان كرده‌اند * هر كسى رو جانبى آورده‌اند

تمثيل روشهاى مختلف و همتهاى گوناگون به اختلاف تحرى متحريان در وقت نماز قبله را به وقت تاريكى و تحرى غواصان در قعر بحر

[ چند تمثيل در بيان اينكه راه‌ها ، به سوى حق ، مختلف است ]

همچو قومى كه تحرى مىكنند * بر خيال قبله سويى مىتنند
چون كه كعبه رو نمايد صبحگاه * كشف گردد كه گم كردست راه
يا چو غواصان به زير قعر آب * هر كسى چيزى همىچيند شتاب
بر اميد گوهر و در ثمين * توبره پر مىكنند از آن و اين
چون بر آيند از تگ درياى ژرف * كشف گردد صاحب در شگرف
و آن دگر كه برد مرواريد خرد * و آن دگر كه سنگ ريزه و شبه برد
هكذا يبلوهم بالساهره * فتنه ذات افتضاح قاهره

[ هر فرقه‌اى ، مطلوب و معبودى دارد ]

همچنين هر قوم چون پروانگان * گرد شمعى پر زنان اندر جهان
خويشتن بر آتشى بر مىزنند * گرد شمع خود طوافى مىكنند
بر اميد آتش موساى بخت * كز لهيبش سبزتر گردد درخت
فضل آن آتش شنيده هر رمه * هر شرر را آن گمان برده همه
چون بر آيد صبحدم نور خلود * وا نمايد هر يكى چه شمع بود

[ عارفان ، فنا را مقدمهء بقا كرده‌اند ]

هر كه را پر سوخت ز آن شمع ظفر * بدهدش آن شمع خوش هشتاد پر

[ دنياپرستان ، طالب معشوق‌هاى ناپايدارند ]

جوق پروانه‌ى دو ديده دوخته * مانده زير شمع بد پر سوخته

[ پشيمانى دنياپرستان ]

مىطپد اندر پشيمانى و سوز * مىكند آه از هواى چشم دوز

[ معشوق‌هاى مجازى نمىتوانند عاشقان خود را نجات دهند ]