اندر آتش كى رود بىواسطه * جز سمندر كاو رهيد از رابطه
[ رسولان و عارفان ، واسطهء حق و خلقاند ]
واسطهى حمام بايد مر ترا * تا ز آتش خوش كنى تو طبع را
چون نتانى شد در آتش چون خليل * گشت حمامت رسول آبت دليل
[ مبتديان ، حقيقت را با واسطه مىشناسند ]
سيرى از حق است ليك اهل طبع * كى رسد بىواسطهى نان در شبع
لطف از حق است ليكن اهل تن * در نيابد لطف بىپردهى چمن
[ منتهيان ، حقيقت را بىواسطه مىشناسند ]
چون نماند واسطهى تن بىحجاب * همچو موسى نور مه يابد ز جيب
[ ارزش آب و اينكه « آب » نماد انسان كامل است ]
اين هنرها آب را هم شاهد است * كاندرونش پر ز لطف ايزد است
گواهى فعل و قول بيرونى بر ضمير و نور اندرونى
[ اعمال ، گواه درون است ]
فعل و قول آمد گواهان ضمير * زين دو بر باطن تو استدلال گير
[ مبتديان از آثار به باطن پى مىبرند ]
چون ندارد سير سرت در درون * بنگر اندر بول رنجور از برون
فعل و قول آن بول رنجوران بود * كه طبيب جسم را برهان بود
[ روشنبينان ، بدون نظر به آثار به باطن پى مىبرند ]
و آن طبيب روح در جانش رود * وز ره جان اندر ايمانش رود
حاجتش نايد به فعل و قول خوب * احذروهم هم جواسيس القلوب
[ مبتديان از طريق آثار به حقيقت پى مىبرند ]
اين گواه فعل و قول از وى بجو * كاو به دريا نيست و اصل همچو جو
در بيان آن كه نور خود از اندرون شخص منور بىآن كه فعلى و قولى بيان كند گواهى دهد بر نور وى
[ منتهيان ، بدون واسطه به حقيقت مىرسند ]
ليك نور سالكى كز حد گذشت * نور او پر شد بيابانها و دشت
شاهدىاش فارغ آمد از شهود * و ز تكلفها و جانبازى و جود
نور آن گوهر چون بيرون تافتهست * زين تسلسها فراغت يافتهست
پس مجو از وى گواه فعل و گفت * كه از او هر دو جهان چون گل شكفت