تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩
در پذيرم جمله‌ى زشتيت را * چون ملك پاكى دهم عفريت را
چون شوم آلوده باز آن جا روم * سوى اصل اصل پاكيها روم
دلق چركين بر كنم آن جا ز سر * خلعت پاكم دهد بار دگر
كار او اين است و كار من همين * عالم آراى است رب العالمين
گر نبودى اين پليديهاى ما * كى بدى اين بار نامه آب را
كيسه‌هاى زر بدزديد از كسى * مىرود هر سو كه هين كو مفلسى
يا بريزد بر گياه رسته‌اى * يا بشويد روى رو ناشسته‌اى
يا بگيرد بر سر او حمال‌وار * كشتى بىدست و پا را در بحار
صد هزاران دارو اندر وى نهان * ز انكه هر دارو برويد زو چنان
جان هر درى دل هر دانه‌اى * مىرود در جو چو داروخانه‌اى
زو يتيمان زمين را پرورش * بستگان خشك را از وى روش
چون نماند مايه‌اش تيره شود * همچو ما اندر زمين خيره شود

استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تيره شدن

ناله از باطن بر آرد كاى خدا * آن چه دادى دادم و ماندم گدا
ريختم سرمايه بر پاك و پليد * اى شه سرمايه ده هَلْ مِنْ مَزِيدٍ
ابر را گويد ببر جاى خوشش * هم تو خورشيدا به بالا بر كشش
راههاى مختلف مىراندش * تا رساند سوى بحر بىحدش
خود غرض زين آب جان اولياست * كاو غسول تيرگيهاى شماست
چون شود تيره ز غدر اهل فرش * باز گردد سوى پاكى بخش عرش
باز آرد ز آن طرف دامن كشان * از طهارات محيط او در فشان
ز اختلاط خلق يابد اعتلال * آن سفر جويد كه ارحنا يا بلال
اى بلال خوش نواى خوش صهيل * مئذنه بر رو بزن طبل رحيل
جان سفر رفت و بدن اندر قيام * وقت رجعت زين سبب گويد سلام
از تيمم وارهاند جمله را * وز تحرى طالبان قبله را

[ تمثيل آوردن ، فهم مقاصد را آسان مىكند ]

اين مثل چون واسطه‌ست اندر كلام * واسطه شرط است بهر فهم عام

[ شناخت عارفانه ، مستقيم است ]