تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
سجده مىكرد او كه اى كل زمين * شرمسار است از تو اين جزو مهين
تو كه كلى خاضع امر ويى * من كه جزوم ظالم و زشت و غوى
تو كه كلى خوار و لرزانى ز حق * من كه جزوم در خلاف و در سبق
هر زمان مىكرد رو بر آسمان * كه ندارم روى اى قبله‌ى جهان
چون ز حد بيرون بلرزيد و طپيد * مصطفايش در كنار خود كشيد
ساكنش كرد و بسى بنواختش * ديده‌اش بگشاد و داد اشناختش

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

تا نگريد ابر كى خندد چمن * تا نگريد طفل كى جوشد لبن
طفل يك روزه همىداند طريق * كه بگريم تا رسد دايه‌ى شفيق

[ گريه ، رحمت الهى را به جوش مىآورد ]

تو نمىدانى كه دايه‌ى دايگان * كم دهد بىگريه شير او رايگان
گفت وَ لْيَبْكُوا كَثِيراً گوش دار * تا بريزد شير فضل كردگار

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

گريه‌ى ابر است و سوز آفتاب * استن دنيا همين دو رشته تاب
گر نبودى سوز مهر و اشك ابر * كى شدى جسم و عرض زفت و سطبر
كى بدى معمور اين هر چار فصل * گر نبودى اين تف و اين گريه اصل
سوز مهر و گريه‌ى ابر جهان * چون همىدارد جهان را خوش دهان
آفتاب عقل را در سوز دار * چشم را چون ابر اشك افروز دار
چشم گريان بايدت چون طفل خرد * كم خور آن نان را كه نان آب تو برد

[ پرداختن به نفسانيات ، روح را پژمرده مىكند ]

تن چو با برگ است روز و شب از آن * شاخ جان در برگ ريز است و خزان
برگ تن بىبرگى جان است زود * اين ببايد كاستن و آن را فزود

[ از نفسانيات در جهت بارورى روح استفاده كن ]

أَقْرَضُوا اللَّهَ قرض ده زين برگ تن * تا برويد در عوض دل در چمن
قرض ده كم كن از اين لقمه‌ى تنت * تا نمايد وجه لا عين رأت
تن ز سرگين خويش چون خالى كند * پر ز مشك و در اجلالى كند
اين پليدى بدهد و پاكى برد * از يطهركم تن او بر خورد *

[ شيطان ، مردم را از زندگى پاك مىترساند ]

ديو مىترساندت كه هين و هين * زين پشيمان گردى و گردى حزين
گر گذارى زين هوسها تو بدن * بس پشيمان و غمين خواهى شدن
اين بخور گرم است و داروى مزاج * و آن بياشام از پى نفع و علاج
هم بدين نيت كه اين تن مركب است * آن چه خو كردست آنش اصوب است
هين مگردان خو كه پيش آيد خلل * در دماغ و دل بزايد صد علل
اين چنين تهديدها آن ديو دون * آرد و بر خلق خواند صد فسون
خويش جالينوس سازد در دوا * تا فريبد نفس بيمار ترا
كاين ترا سود است از درد و غمى * گفت آدم را همين در گندمى
پيش آرد هيهى و هيهات را * و ز لويشه پيچد او لبهات را
همچو لبهاى فرس در وقت نعل * تا نمايد سنگ كمتر را چو لعل