تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
طبل و كوس هول باشد وقت جنگ * وقت عشرت با خواص آواز چنگ
هست ديوان محاسب عام را * و آن پرى رويان حريف جام را
آن زره و آن خود مر چاليش راست * وين حرير و رود مر تعريش راست
اين سخن پايان ندارد اى جواد * ختم كن و الله اعلم بالرشاد
اندر احمد آن حسى كو غارب است * خفته اين دم زير خاك يثرب است
و آن عظيم الخلق او كان صفدر است * بىتغير مقعد صدق اندر است

[ تغيير جسم و ثبات روح ]

جاى تغييرات اوصاف تن است * روح باقى آفتابى روشن است
بىز تغييرى كه لا شَرْقِيَّةٍ * بىز تبديلى كه لا غَرْبِيَّةٍ

[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

آفتاب از ذره كى مدهوش شد * شمع از پروانه كى بىهوش شد
جسم احمد را تعلق بد بدان * اين تغير آن تن باشد بدان
همچو رنجورى و همچون خواب و درد * جان از اين اوصاف باشد پاك و فرد

[ اوصاف روح الهى به گفت در نيايد ]

خود نتانم ور بگويم وصف جان * زلزله افتد در اين كون و مكان
روبهش گر يك دمى آشفته بود * شير جان مانا كه آن دم خفته بود
خفته بود آن شير كز خواب است پاك * اينت شير نرمسار سهمناك

[ نرمخويى اوليا موجب گستاخى بدكاران شود ]

خفته سازد شير خود را آن چنان * كه تمامش مرده دانند اين سگان
ور نه در عالم كه را زهره بدى * كه ربودى از ضعيفىتر بدى
كف احمد ز آن نظر مخدوش گشت * بحر او از مهر كف پر جوش گشت

[ لزوم تجسّد ارواح اوليا در كالبدهاى مادى ]

مه همه كف است معطى نور پاش * ماه را گر كف نباشد گو مباش

[ رجحان وجه باطنى پيامبر ( ص ) بر جبرئيل ]

احمد ار بگشايد آن پر جليل * تا ابد بىهوش ماند جبرئيل
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش * و ز مقام جبرئيل و از حدش

[ ادامهء حكايت جبرئيل و محمد ( ص ) ]

گفت او را هين بپر اندر پىام * گفت رو رو من حريف تو نىام
باز گفت او را بيا اى پرده سوز * من به اوج خود نرفتستم هنوز
گفت بيرون زين حد اى خوش فر من * گر زنم پرى بسوزد پر من

[ ماجراى محو خواص در اخص ، حيرت آور است ]

حيرت اندر حيرت آمد اين قصص * بىهشى خاصگان اندر اخص
بىهشيها جمله اينجا بازى است * چند جان دارى كه جان پردازى است

[ مقام عارفان سوخته دل از جبرئيل بالاتر است ]

جبرئيلا گر شريفى و عزيز * تو نه‌اى پروانه و نه شمع نيز

[ عشاق الهى از فنا نمىترسند ]

شمع چون دعوت كند وقت فروز * جان پروانه نپرهيزد ز سوز

[ اسرار الهى را بيش از اندازه فاش مكن ]

اين حديث منقلب را گور كن * شير را بر عكس صيد گور كن
بند كن مشك سخن پاشيت را * وامكن انبان قلماشيت را
آن كه بر نگذشت اجزاش از زمين * پيش او معكوس و قلماشى است اين

[ لزوم مدارا با نابخردان ]

لا تخالفهم حبيبى دارهم * يا غريبا نازلا فى دارهم
اعط ما شاءوا و راموا و ارضهم * يا ظعينا ساكنا فى ارضهم