تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
نقش او بر روى ديوار ار فتد * از دل ديوار خون دل چكد
آن چنان فرخ بود نقشش بر او * كه رهد در حال ديوار از دو رو
گشته با يك رويى اهل صفا * آن دو رويى عيب مر ديوار را
اين همه تعظيم و تفخيم و و داد * چون بديدندش به صورت برد باد
قلب آتش ديد و در دم شد سياه * قلب را در قلب كى بوده ست راه
قلب مىزد لاف اشواق محك * تا مريدان را در اندازد به شك
افتد اندر دام مكرش ناكسى * اين گمان سر بر زند از هر خسى
كاين اگر نه نقد پاكيزه بدى * كى به سنگ امتحان راغب شدى
او محك مىخواهد اما آن چنان * كه نگردد قلبى او ز آن عيان
آن محك كه او نهان دارد صفت * نى محك باشد نه نور معرفت
آينه كاو عيب رو دارد نهان * از براى خاطر هر قلتبان
آينه نبود منافق باشد او * اين چنين آيينه را هرگز مجو