نمودن جبرئيل عليه السلام خود را به مصطفى صلى اللَّه عليه و آله به صورت خويش و از هفت صد پر او چون يك پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه شعاعش
[ حكايت در اينكه قهر خدا براى طاغيان ، كوبنده و براى اوليا ، نرم و لطيف است ]
مصطفى مىگفت پيش جبرئيل * كه چنان كه صورت تست اى خليل
مر مرا بنما تو محسوس آشكار * تا ببينم مر ترا نظاره وار
گفت نتوانى و طاقت نبودت * حس ضعيف است و تنك سخت آيدت
گفت بنما تا ببيند اين جسد * تا چه حد حس نازك است و بىمدد
[ انسان از نظر حسّى ، ناتوان و از نظر فكرى و روحى توانمند است ]
آدمى را هست حس تن سقيم * ليك در باطن يكى خلقى عظيم
[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
بر مثال سنگ و آهن اين تنه * ليك هست او در صفت آتش زنه
سنگ و آهن مولد ايجاد نار * زاد آتش بر دو والد قهربار
باز آتش دست كار وصف تن * هست قاهر بر تن او و شعله زن
باز در تن شعله ابراهيموار * كه از او مقهور گردد برج نار
لاجرم گفت آن رسول ذو فنون * رمز نحن الاخرون السابقون
ظاهر اين دو به سندانى زبون * در صفت از كان آهنها فزون
[ انسان از نظر ظاهر ، فرع جهان و از نظر باطن ، اصل جهان است ]
پس به صورت آدمى فرع جهان * وز صفت اصل جهان اين را بدان
ظاهرش را پشهاى آرد به چرخ * باطنش باشد محيط هفت چرخ
[ ادامهء حكايت جبرئيل و محمد ( ص ) ]
چون كه كرد الحاح بنمود اندكى * هيبتى كه كه شود زو مندكى
شهپرى بگرفته شرق و غرب را * از مهابت گشت بىهش مصطفى
چون ز بيم و ترس بىهوشش بديد * جبرئيل آمد در آغوشش كشيد
آن مهابت قسمت بيگانگان * وين تجمش دوستان را رايگان
[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
هست شاهان را زمان بر نشست * هول سرهنگان و صارمها به دست
دور باش و نيزه و شمشيرها * كه بلرزند از مهابت شيرها
بانگ چاووشان و آن چوگانها * كه شود سست از نهيبش جانها
اين براى خاص و عام ره گذر * كه كندشان از شهنشاهى خبر
از براى عام باشد اين شكوه * تا كلاه كبر ننهند آن گروه
تا من و ماهاى ايشان بشكند * نفس خود بين فتنه و شر كم كند
شهر از آن ايمن شود كان شهريار * دارد اندر قهر زخم و گير و دار
پس بميرد آن هوسها در نفوس * هيبت شه مانع آيد ز آن نحوس
باز چون آيد به سوى بزم خاص * كى بود آن جا مهابت يا قصاص
حلم در حلم است و رحمتها به جوش * نشنوى از غير چنگ و نى خروش