تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
تا رسيدن در شه و در ناز خوش * رازيا با مرغزى مىساز خوش

[ شيوهء برخورد با اهل تعصّب ]

موسيا در پيش فرعون زمن * نرم بايد گفت قَوْلًا لَيِّناً
آب اگر در روغن جوشان كنى * ديگدان و ديگ را ويران كنى

[ نرمخويى نبايد مانع از حق‌گويى شود ]

نرم گو ليكن مگو غير صواب * وسوسه مفروش در لين الخطاب

[ منظور از مدارا با نابخردان ، تأييد كارهاى احمقانهء آنان نيست ]

وقت عصر آمد سخن كوتاه كن * اى كه عصرت عصر را آگاه كن

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

گو تو مر گل خواره را كه قند به * نرمى فاسد مكن طينش مده

[ با قيل و قال به حقيقت نتوان رسيد ]

نطق جان را روضه‌ى جانيستى * گر ز حرف و صوت مستغنيستى

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

اين سر خر در ميان قندزار * اى بسا كس را كه بنهاده ست خار
ظن ببرد از دور كان آن است و بس * چون قچ مغلوب وامىرفت پس
صورت حرف آن سر خر دان يقين * در رز معنى و فردوس برين

[ لزوم كتمان اسرار از اغيار ]

اى ضياء الحق حسام الدين در آر * اين سر خر را در آن بطيخ زار
تا سر خر چون بمرد از مسلخه * نشو ديگر بخشدش آن مطبخه

[ ستايش از نقش حسام الدين در پديد آمدن مثنوى معنوى ]

هين ز ما صورت‌گرى و جان ز تو * نه غلط هم اين خود و هم آن ز تو
بر فلك محمودى اى خورشيد فاش * بر زمين هم تا ابد محمود باش
تا زمينى با سمايى بلند * يك دل و يك قبله و يك خو شوند
تفرقه بر خيزد و شرك و دوى * وحدت است اندر وجود معنوى
چون شناسد جان من جان ترا * ياد آرند اتحاد ما جرى

[ وحدت انبيا و اوليا ]

موسى و هارون شوند اندر زمين * مختلط خوش همچو شير و انگبين

[ اغراض نفسانى حجاب ديده است ]

چون شناسد اندك و منكر شود * منكرىاش پرده‌ى ساتر شود
بس شناسايى بگردانيد رو * خشم كرد آن مه ز ناشكرى او

[ شريران ، حقيقت انبيا و اوليا را نمىشناسند ]

زين سبب جان نبى را جان بد * ناشناسا گشت و پشت پاى زد
اين همه خواندى فرو خوان لَمْ يَكُنْ * تا بدانى لج اين گبر كهن
پيش از آن كه نقش احمد فر نمود * نعت او هر گبر را تعويذ بود
كاين چنين كس هست تا آيد پديد * از خيال روش دلشان مىطپيد
سجده مىكردند كاى رب بشر * در عيان آريش هر چه زودتر
تا به نام احمد از يَسْتَفْتِحُونَ * ياغيانشان مىشدندى سر نگون
هر كجا حرب مهولى آمدى * غوثشان كرارى احمد بدى
هر كجا بيمارى مزمن بدى * ياد اوشان داروى شافى شدى
نقش او مىگشت اندر راهشان * در دل و در گوش و در افواهشان
نقش او را كى بيابد هر شغال * بلكه فرع نقش او يعنى خيال
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 637 | جلال الدين الرومي