تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣

رفتن ذو القرنين به كوه قاف و درخواست كردن كه اى كوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن كوه قاف كه صفت عظمت او در گفت نيايد كه پيش آن ادراكها فنا شود و لابه كردن ذو القرنين كه از صنايعش كه در خاطر دارى و بر تو گفتن آن آسانتر بود بگوى

[ حكايت در توجيه شرور و اضداد در جهان ]

رفت ذو القرنين سوى كوه قاف * ديد او را كز زمرد بود صاف
گرد عالم حلقه گشته او محيط * ماند حيران اندر آن خلق بسيط
گفت تو كوهى دگرها چيستند * كه به پيش عظم تو بازيستند
گفت رگهاى من‌اند آن كوهها * مثل من نبوند در حسن و بها
من به هر شهرى رگى دارم نهان * بر عروقم بسته اطراف جهان
حق چو خواهد زلزله‌ى شهرى مرا * گويد او من بر جهانم عرق را
پس بجنبانم من آن رگ را به قهر * كه بدان رگ متصل گشته ست شهر
چون بگويد بس ، شود ساكن رگم * ساكنم و ز روى فعل اندر تگم
همچو مرهم ساكن و بس كاركن * چون خرد ساكن و ز او جنبان سخن
نزد آن كس كه نداند عقلش اين * زلزله هست از بخارات زمين

مورى بر كاغذى مىرفت نبشتن قلم ديد قلم را ستودن گرفت ، مورى ديگر كه چشم تيزتر بود گفت ستايش انگشتان را كن كه اين هنر از ايشان مىبينم ، مورى ديگر كه از هر دو چشم روشن‌تر بود گفت من بازو را ستايم كه انگشتان فرع بازواند الى آخره

[ حكايت در مراتب شناخت انسان‌ها و فرو ماندن آنان در ظواهر جهان ]

موركى بر كاغذى ديد او قلم * گفت با مورى دگر اين راز هم
كه عجايب نقشها آن كلك كرد * همچو ريحان و چو سوسن زار و ورد
گفت آن مور اصبع است آن پيشه‌ور * وين قلم در فعل فرع است و اثر
گفت آن مور سوم كز بازو است * كه اصبع لاغر ز زورش نقش بست
همچنين مىرفت بالا تا يكى * مهتر موران فطن بود اندكى
گفت كز صورت مبينيد اين هنر * كه به خواب و مرگ گردد بىخبر
صورت آمد چون لباس و چون عصا * جز به عقل و جان نجنبد نقشها
بىخبر بود او كه آن عقل و فؤاد * بىز تقليب خدا باشد جماد