تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 634

مساهمون:

ص٦٣٤
يك زمان از وى عنايت بر كند * عقل زيرك ابلهىها مىكند

[ ادامهء حكايت ذوالقرنين ]

چونش گويا يافت ذو القرنين گفت * چون كه كوه قاف در نطق سفت
كاى سخن گوى خبير راز دان * از صفات حق بكن با من بيان
گفت رو كان وصف از آن هايل‌تر است * كه بيان بر وى تواند برد دست
يا قلم را زهره باشد كه به سر * بر نويسد بر صحايف ز آن خبر
گفت كمتر داستانى باز گو * از عجبهاى حق اى حبر نكو
گفت اينك دشت سيصد ساله راه * كوههاى برف پر كرده ست شاه
كوه بر كه بىشمار و بىعدد * مىرسد در هر زمان برفش مدد
كوه برفى مىزند بر ديگرى * مىرساند برف سردى تا ثرى
كوه برفى مىزند بر كوه برف * دم‌به‌دم ز انبار بىحد شگرف
گر نبودى اين چنين وادى شها * تف دوزخ محو كردى مر مرا

[ وجود اهل غفلت نيز لازم است ]

غافلان را كوههاى برف دان * تا نسوزد پرده‌هاى عاقلان
گر نبودى عكس جهل برف باف * سوختى از نار شوق آن كوه قاف
آتش از قهر خدا خود ذره‌اى است * بهر تهديد لئيمان دره‌اى است

[ سبقت رحمت خدا بر غضب او ]

با چنين قهرى كه زفت و فايق است * برد لطفش بين كه بر وى سابق است

[ دفع يك توهّم در باب حدوث در صفات الهى ]

سبق بىچون و چگونه‌ى معنوى * سابق و مسبوق ديدى بىدوى
گر نديدى آن بود از فهم پست * كه عقول خلق ز آن كان يك جو است
عيب بر خود نه نه بر آيات دين * كى رسد بر چرخ دين مرغ گلين
مرغ را جولانگه عالى هواست * ز انكه نشو او ز شهوت وز هواست

[ رجحان حيرت عارفانه بر علوم ظاهرى ]

پس تو حيران باش بىلا و بلى * تا ز رحمت پيشت آيد محملى
چون ز فهم اين عجايب كودنى * گر بلى گويى تكلف مىكنى
ور بگويى نه زند نه گردنت * قهر بر بندد بدان نه روزنت
پس همين حيران و واله باش و بس * تا در آيد نصر حق از پيش و پس
چون كه حيران گشتى و گيج و فنا * با زبان حال گفتى اهْدِنَا

[ تبديل قهر خدا به لطف ]

زفت زفت است و چو لرزان مىشوى * مىشود آن زفت نرم و مستوى
ز انكه شكل زفت بهر منكر است * چون كه عاجز آمدى لطف و بر است
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 634 | جلال الدين الرومي