نيست قاصر ديدن او اى فلان * از سكون و جنبشت در امتحان
چه عجب گر خالق آن عقل نيز * با تو باشد چون نهاى تو مستجيز
[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
از خرد غافل شود بر بد تند * بعد آن عقلش ملامت مىكند
[ اگر تو از خدا غافل باشى ، خدا از تو غافل نيست ]
تو شدى غافل ز عقلت عقل نى * كز حضور استش ملامت كردنى
گر نبودى حاضر و غافل بدى * در ملامت كى ترا سيلى زدى
ور از او غافل نبودى نفس تو * كى چنان كردى جنون و تفس تو
پس تو و عقلت چو اصطرلاب بود * زين بدانى قرب خورشيد وجود
[ نزديكى خدا به موجودات ، ما فوق كيفيت است ]
قرب بىچون است عقلت را به تو * نيست چپ و راست و پس يا پيش رو
قرب بىچون چون نباشد شاه را * كه نيابد بحث عقل آن راه را
[ دو تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
نيست آن جنبش كه در اصبع تراست * پيش اصبع يا پسش يا چپ و راست
وقت خواب و مرگ از وى مىرود * وقت بيدارى قرينش مىشود
از چه ره مىآيد اندر اصبعت * كه اصبعت بىاو ندارد منفعت
نور چشم و مردمك در ديدهات * از چه ره آمد به غير شش جهت
[ تفاوت عالم مادّه و عالم معنا ]
عالم خلق است با سوى و جهات * بىجهت دان عالم امر و صفات
بىجهت دان عالم امر اى صنم * بىجهتتر باشد آمر لاجرم
بىجهت بد عقل و علام البيان * عقلتر از عقل و جانتر هم ز جان
[ ارتباط خدا با جهان ، خارج از كيفيت است ]
بىتعلق نيست مخلوقى به دو * آن تعلق هست بىچون اى عمو
ز انكه فصل و وصل نبود در روان * غير فصل و وصل ننديشد گمان
غير فصل و وصل پى بر از دليل * ليك پى بردن بنشاند غليل
پى پياپى مىبر از دورى ز اصل * تا رگ مرديت آرد سوى وصل
اين تعلق را خرد چون ره برد * بستهى فصل است و وصل است اين خرد
[ در ذات خدا تفكر نكنيد ، بل در آثار خدا بينديشيد ]
زين وصيت كرد ما را مصطفى * بحث كم جوييد در ذات خدا
آن كه در ذاتش تفكر كردنى است * در حقيقت آن نظر در ذات نيست
هست آن پندار او زيرا به راه * صد هزاران پرده آمد تا إله
هر يكى در پردهى موصول خوست * وهم او آن است كان خود عين هوست
پس پيمبر دفع كرد اين وهم از او * تا نباشد در غلط سودا پز او
[ تفكر در ذات خدا ، بىادبى است و موجب سقوط ]
و انكه اندر وهم او ترك ادب * بىادب را سر نگونى داد رب
سر نگونى آن بود كاو سوى زير * مىرود پندارد او كاو هست چير
ز انكه حد مست باشد اين چنين * كاو نداند آسمان را از زمين
[ در شگفتىهاى صنع الهى انديشه كنيد ]
در عجبهايش به فكر اندر رويد * از عظيمى و ز مهابت گم شويد
چون ز صنعش ريش و سبلت گم كند * حد خود داند ز صانع تن زند
جز كه لا احصى نگويد او ز جان * كز شمار و حد برون است آن بيان