باز از آن خوابش به بيدارى كشند * كه كند بر حالت خود ريشخند
[ آدمى در حيات جاودان به غمهاى دنيوىاش مىخندد ! از بس كه آن غمها بيهوده بوده است ]
كه چه غم بود آن كه مىخوردم به خواب * چون فراموشم شد احوال صواب
چون ندانستم كه آن غم و اعتلال * فعل خواب است و فريب است و خيال
همچنان دنيا كه حلم نايم است * خفته پندارد كه اين خود دايم است
تا بر آيد ناگهان صبح اجل * وارهد از ظلمت ظن و دغل
خندهاش گيرد از آن غمهاى خويش * چون ببيند مستقر و جاى خويش
[ تجسّم اعمال ]
هر چه تو در خواب بينى نيك و بد * روز محشر يك به يك پيدا شود
آن چه كردى اندر اين خواب جهان * گرددت هنگام بيدارى عيان
تا نپندارى كه اين بد كردنى است * اندر اين خواب و ترا تعبير نيست
بلكه اين خنده بود گريه و زفير * روز تعبير اى ستمگر بر اسير
گريه و درد و غم و زارى خود * شادمانى دان به بيدارى خود
اى دريده پوستين يوسفان * گرگ برخيزى از اين خواب گران
گشته گرگان يك به يك خوهاى تو * مىدرانند از غضب اعضاى تو
خون نخسبد بعد مرگت در قصاص * تو مگو كه مردم و يابم خلاص
اين قصاص نقد حيلت سازى است * پيش زخم آن قصاص اين بازى است
زين لعب خواندهست دنيا را خدا * كاين جزا لعب است پيش آن جزا
اين جزا تسكين جنگ و فتنه است * آن چو اخصاء است و اين چون ختنه است
بيان آن كه خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق كه روزيهاى ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان كه ما را صبر نماند
[ باز هم در تجسّم اعمال ]
اين سخن پايان ندارد موسيا * هين رها كن آن خران را در گيا
تا همه ز آن خوش علف فربه شوند * هين كه گرگانند ما را خشممند
نالهى گرگان خود را موقنيم * اين خران را طعمهى ايشان كنيم
[ هدايت ناپذيرى نادانان ]
اين خران را كيمياى خوش دمى * از لب تو خواست كردن آدمى
تو بسى كردى به دعوت لطف و جود * آن خران را طالع و روزى نبود
پس فرو پوشان لحاف نعمتى * تا بردشان زود خواب غفلتى
[ اهل غفلت ، فرصتها را از دست مىدهند و سرانجام پشيمان خواهند شد ]
تا چو بجهند از چنين خواب اين رده * شمع مرده باشد و ساقى شده
داشت طغيانشان ترا در حيرتى * پس بنوشند از جزاهم حسرتى
[ جزاى عمل ]
تا كه عدل ما قدم بيرون نهد * در جزا هر زشت را در خور دهد
[ نزديكى خداوند به مخلوقات ]
كان شهى كه مىنديدنديش فاش * بود با ايشان نهان اندر معاش
چون خرد با تست مشرف بر تنت * گر چه زو قاصر بود اين ديدنت