تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠
چون كه مستغنى شد او طاغى شود * خر چو بار انداخت اسكيزه زند

[ لحظه‌اى غفلت از نفس امّاره ، او را طاغى مىكند ]

پس فراموشش شود چون رفت پيش * كار او ز آن آه و زاريهاى خويش

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

سالها مردى كه در شهرى بود * يك زمان كه چشم در خوابى رود
شهر ديگر بيند او پر نيك و بد * هيچ در يادش نيايد شهر خود
كه من آن جا بوده‌ام اين شهر نو * نيست آن من درينجايم گرو
بل چنان داند كه خود پيوسته او * هم در اين شهرش بده ست ابداع و خو

[ روح با هبوط به اين دنيا ، پيمان ازلى خود را فراموش مىكند ]

چه عجب گر روح موطنهاى خويش * كه بده‌ستش مسكن و ميلاد پيش
مىنيارد ياد كاين دنيا چو خواب * مىفرو پوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندين شهرها را كوفته * گردها از درك او ناروفته
اجتهاد گرم ناكرده كه تا * دل شود صاف و ببيند ماجرا
سر برون آرد دلش از بخش راز * اول و آخر ببيند چشم باز

اطوار و منازل آدمى از ابتدا

[ مراحل و منازلى كه روح انسانى از آغاز تا انجام ، سير كرده است ]

آمده اول به اقليم جماد * و ز جمادى در نباتى اوفتاد
سالها اندر نباتى عمر كرد * وز جمادى ياد ناورد از نبرد
و ز نباتى چون به حيوانى فتاد * نامدش حال نباتى هيچ ياد

[ ميل انسان به طبيعت از آنروست كه طبيعت ، مادر اوست ]

جز همين ميلى كه دارد سوى آن * خاصه در وقت بهار و ضيمران
همچو ميل كودكان با مادران * سر ميل خود نداند در لبان

[ تمثيلى ديگر در تبيين ابيات پيشين ]

همچو ميل مفرط هر نو مريد * سوى آن پير جوان بخت مجيد
جزو عقل اين از آن عقل كل است * جنبش اين سايه ز آن شاخ گل است

[ حركت ذرات و موجودات بر مبناى عشق است ]

سايه‌اش فانى شود آخر در او * پس بداند سر ميل و جستجو
سايه‌ى شاخ دگر اى نيك بخت * كى بجنبد گر نجنبد اين درخت

[ ادامهء بحث سير روح از آغاز تا انجام ]

باز از حيوان سوى انسانىاش * مىكشيد آن خالقى كه دانىاش
همچنين اقليم تا اقليم رفت * تا شد اكنون عاقل و دانا و زفت
عقلهاى اولينش ياد نيست * هم از اين عقلش تحول كردنى است
تا رهد زين عقل پر حرص و طلب * صد هزاران عقل بيند بو العجب
گر چه خفته گشت و شد ناسى ز پيش * كى گذارندش در آن نسيان خويش

[ حيات دنيوى ، رؤيا و خوابى بيش نيست ]