تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩
هين بجنبان لب به رحمت اى امين * تا ببندد اين دهانه‌ى آتشين
گفت يا رب مىفريبد او مرا * مىفريبد او فريبيده‌ى ترا
بشنوم يا من دهم هم خدعه‌اش * تا بداند اصل را آن فرع‌كش
كاصل هر مكرى و حيله پيش ماست * هر چه بر خاك است اصلش از سماست
گفت حق آن سگ نيرزد هم بدان * پيش سگ انداز از دور استخوان
هين بجنبان آن عصا تا خاكها * وا دهد هر چه ملخ كردش فنا
و آن ملخها در زمان گردد سياه * تا ببيند خلق تبديل إله

[ علل و اسباب ، حجاب ديدن اراده و قدرت حق تعالى است ]

كه سببها نيست حاجت مر مرا * آن سبب بهر حجاب است و غطا
تا طبيعى خويش بر دارو زند * تا منجم رو به استاره كند
تا منافق از حريصى بامداد * سوى بازار آيد از بيم كساد
بندگى ناكرده و ناشسته روى * لقمه‌ى دوزخ بگشته لقمه جوى

[ هر كس فلسفه‌اش زيستن براى خوردن باشد دوزخى است ]

آكل و مأكول آمد جان عام * همچو آن بره‌ى چرنده از حطام
مىچرد آن بره و قصاب شاد * كاو براى ما چرد برگ مراد
كار دوزخ مىكنى در خوردنى * بهر او خود را تو فربه مىكنى
كار خود كن روزى حكمت بچر * تا شود فربه دل با كر و فر

[ تعارض روح و جسم به زبان تمثيل ]

خوردن تن مانع اين خوردن است * جان چو بازرگان و تن چون ره زن است
شمع تاجر آن گه است افروخته * كه بود ره زن چو هيزم سوخته

[ اصل آدمى هوش و انديشه است ]

كه تو آن هوشى و باقى هوش پوش * خويشتن را گم مكن ياوه مكوش

[ نفسانيات مانند شراب ، عقل را زائل مىكند ]

دان كه هر شهوت چو خمر است و چو بنگ * پرده‌ى هوش است و عاقل زوست دنگ
خمر تنها نيست سر مستى هوش * هر چه شهوانى است بندد چشم و گوش
آن بليس از خمر خوردن دور بود * مست بود او از تكبر و ز جحود
مست آن باشد كه آن بيند كه نيست * زر نمايد آن چه مس و آهنى است

[ ادامهء حكايت موسى و فرعون ]

اين سخن پايان ندارد موسيا * لب بجنبان تا برون روژد گيا
همچنان كرد و هم اندر دم زمين * سبز گشت از سنبل و حب ثمين
اندر افتادند در لوت آن نفر * قحط ديده مرده از جوع البقر
چند روزى سير خوردند از عطا * آن دمى و آدمى و چار پا
چون شكم پر گشت و بر نعمت زدند * و آن ضرورت رفت پس طاغى شدند

[ نفس امّاره را سير مكن ]

نفس فرعونى است هان سيرش مكن * تا نيارد ياد از آن كفر كهن

[ نفس امّاره را مهار كن ]

بىتف آتش نگردد نفس خوب * تا نشد آهن چو اخگر هين مكوب
بىمجاعت نيست تن جنبش‌كنان * آهن سردى است مىكوبى بدان
گر بگريد ور بنالد زار زار * او نخواهد شد مسلمان هوش دار
او چو فرعون است در قحط آن چنان * پيش موسى سر نهد لابه‌كنان