گفت بنما جزو جزو از فوق و پست * آن چنان كه پيش تو آن جزو هست
بعد از آن بر رو بر آن امرودبن * كه مبدل گشت و سبز از امر كُنْ
چون درخت موسوى شد اين درخت * چون سوى موسى كشانيدى تو رخت
آتش او را سبز و خرم مىكند * شاخ او إِنِّي أَنَا اللَّهُ مىزند
[ عنايت الهى ، كيمياست ]
زير ظلش جمله حاجاتت روا * اين چنين باشد الهى كيميا
آن منى و هستىات باشد حلال * كه در او بينى صفات ذو الجلال
شد درخت كژ مقوم حق نما * اصله ثابت و فرعه فى السما
باقى قصهى موسى عليه السلام
[ وجود آدمى به الهام ربانى ، راست و با صفا شود ]
كامدش پيغام از وحى مهم * كه كژى بگذار اكنون فَاسْتَقِمْ
[ از هستى موهوم خود درگذر تا به حيات طيبه رسى ]
اين درخت تن عصاى موسى است * كامرش آمد كه بيندازش ز دست
تا ببينى خير او و شر او * بعد از آن بر گير او را ز امر هو
[ هرگاه هستى خود را به هستى مطلق پيوند دهى ، اقتدارى الهى يا بى ]
پيش از افكندن نبود او غير چوب * چون به امرش بر گرفتى گشت خوب
اول او بد برگ افشان بره را * گشت معجز آن گروه غره را
گشت حاكم بر سر فرعونيان * آبشان خون كرد و كف بر سر زنان
از مزارعشان بر آمد قحط و مرگ * از ملخهايى كه مىخوردند برگ
تا بر آمد بىخود از موسى دعا * چون نظر افتادش اندر منتها
[ مبلّغ ، وظيفهاش ابلاغ پيام است ]
كاين همه اعجاز و كوشيدن چراست * چون نخواهند اين جماعت گشت راست
امر آمد كه اتباع نوح كن * ترك پايان بينى مشروح كن
ز آن تغافل كن چو داعى رهى * امر بَلِّغْ هست نبود آن تهى
[ تعاليم انبيا و اوليا ، گوهر آدميان را آشكار مىكند ]
كمترين حكمت كاز اين الحاح تو * جلوه گردد آن لجاج و آن عتو
تا كه ره بنمودن و اضلال حق * فاش گردد بر همهى اهل فرق
چون كه مقصود از وجود اظهار بود * بايدش از پند و اغوا آزمود
ديو الحاح غوايت مىكند * شيخ الحاح هدايت مىكند
[ ادامهء حكايت موسى و فرعون ]
چون پياپى گشت آن امر شجون * نيل مىآمد سراسر جمله خون
تا به نفس خويش فرعون آمدش * لابه مىكردش دو تا گشته قدش
كانچه ما كرديم اى سلطان مكن * نيست ما را روى ايراد سخن
پاره پاره گردمت فرمان پذير * من به عزت خو گرم سختم مگير