تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧

حكايت آن زن پليد كار كه شوهر را گفت كه آن خيالات از سر امرودبن مىنمايد ترا كه چنينها نمايد چشم آدمى را سر آن امرودبن ، از سر امرودبن فرود آى تا آن خيالها برود ، و اگر كسى گويد كه آن چه آن مرد مىديد خيال نبود جواب اين مثال است نه مثل ، در مثال همين قدر بس بود كه اگر بر سر امرودبن نرفتى هرگز آنها نديدى خواه خيال خواه حقيقت

[ حكايت در اينكه از خودبينى بيرون آى تا حقيقت را مشاهده كنى ]

آن زنى مىخواست تا با مول خود * بر زند در پيش شوى گول خود
پس به شوهر گفت زن كاى نيك بخت * من بر آيم ميوه چيدن بر درخت
چون بر آمد بر درخت آن زن گريست * چون ز بالا سوى شوهر بنگريست
گفت شوهر را كه اى مأبون رد * كيست آن لوطى كه بر تو مىفتد
تو به زير او چو زن بغنوده‌اى * اى فلان تو خود مخنث بوده‌اى
گفت شوهر نه سرت گويى بگشت * ور نه اينجا نيست غير من به دشت
زن مكرر كرد كان با برطله * كيست بر پشتت فرو خفته هله
گفت اى زن هين فرود آ از درخت * كه سرت گشت و خرف گشتى تو سخت
چون فرود آمد بر آمد شوهرش * زن كشيد آن مول را اندر برش
گفت شوهر كيست آن اى روسپى * كه به بالاى تو آمد چون كپى
گفت زن نه نيست اينجا غير من * هين سرت بر گشته شد هرزه متن
او مكرر كرد بر زن آن سخن * گفت زن اين هست از امرودبن
از سر امرودبن من همچنان * كژ همىديدم كه تو اى قلتبان
هين فرود آ تا ببينى هيچ نيست * اين همه تخييل از امروبنى است

[ هزليات مثنوى ، جنبهء تعليمى و بيدارگرى دارد ]

هزل تعليم است آن را جد شنو * تو مشو بر ظاهر هزلش گرو
هر جدى هزل است پيش هازلان * هزلها جد است پيش عاقلان

[ از هستىهاى مجازى در گذر تا راست انديش و درست كردار باشى ]

كاهلان امرودبن جويند ليك * تا بدان امرودبن راهى است نيك
نقل كن ز امرودبن كاكنون بر او * گشته‌اى تو خيره چشم و خيره رو
اين منى و هستى اول بود * كه بر او ديده كژ و احول بود
چون فرود آيى از اين امرودبن * كژ نماند فكرت و چشم و سخن
يك درخت بخت بينى گشته اين * شاخ او بر آسمان هفتمين
چون فرود آيى از او گردى جدا * مبدلش گرداند از رحمت خدا
زين تواضع كه فرود آيى خدا * راست بينى بخشد آن چشم ترا
راست بينى گر بدى آسان و زب * مصطفى كى خواستى آن را ز رب