تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦
طاس آوردش كه اكنون آب گير * گفت رو شد آبها پيشم حقير
شربتى خوردم ز اللَّه اشترى * تا به محشر تشنگى نايد مرا
آن كه جو و چشمه‌ها را آب داد * چشمه‌اى در اندرون من گشاد
اين جگر كه بود گرم و آب خوار * گشت پيش همت او آب خوار
كاف كافى آمد او بهر عباد * صدق وعده‌ى كهيعص

[ مشيّت خدا بدون علل و اسباب ظاهرى نيز عمل مىكند ]

كافىام بدهم ترا من جمله خير * بىسبب بىواسطه‌ى يارى غير
كافىام بىنان ترا سيرى دهم * بىسپاه و لشكرت ميرى دهم
بىبهارت نرگس و نسرين دهم * بىكتاب و اوستا تلقين دهم
كافىام بىداروات درمان كنم * گور را و چاه را ميدان كنم
موسيى را دل دهم با يك عصا * تا زند بر عالمى شمشيرها
دست موسى را دهم يك نور و تاب * كه طپانچه مىزند بر آفتاب
چوب را مارى كنم من هفت سر * كه نزايد ماده مار او را ز نر
خون نياميزم در آب نيل من * خود كنم خون عين آبش را به فن
شادىات را غم كنم چون آب نيل * كه نيابى سوى شاديها سبيل
باز چون تجديد ايمان بر تنى * باز از فرعون بيزارى كنى
موسى رحمت ببينى آمده * نيل خون بينى از او آبى شده
چون سر رشته نگه دارى درون * نيل ذوق تو نگردد هيچ خون

[ ادامهء حكايت قبطى و سبطى ]

من گمان بردم كه ايمان آورم * تا از اين طوفان خون آبى خورم
من چه دانستم كه تبديلى كند * در نهاد من مرا نيلى كند
سوى چشم خود بكى نيلم روان * برقرارم پيش چشم ديگران

[ كاملان ، خروش نيايش موجودات و ذرّات هستى را مىشنوند ]

همچنان كه اين جهان پيش نبى * غرق تسبيح است و پيش ما غبى

[ جهان موجودات در نظر كاملان ، سرشار از عشق و حيات است ]

پيش چشمش اين جهان پر عشق و داد * پيش چشم ديگران مرده و جماد

[ جهان در نظر كاملان ، جوهرى است سيّال و پويا ]

پست و بالا پيش چشمش تيز رو * از كلوخ و خشت او نكته نشو

[ ظاهربينان ، جهان را بىجان و ايستا مىبينند ]

با عوام اين جمله بسته و مرده‌اى * زين عجب‌تر من نديدم پرده‌اى

[ نگاه ظاهر بينان از نگاه كاملان ، متفاوت است ]

گورها يكسان به پيش چشم ما * روضه و حفره به چشم اوليا
عامه گفتندى كه پيغمبر ترش * از چه گشته ست و شده ست او ذوق كش
خاص گفتندى كه سوى چشمتان * مىنمايد او ترش اى امتان
يك زمان در چشم ما آييد تا * خنده‌ها بينيد اندر هَلْ أَتى

[ ديدگاه خود بينانه‌ات را تصحيح كن تا حقيقت را درك كنى ]

از سر امرودبن بنمايد آن * منعكس صورت ، به زير آ اى جوان
آن درخت هستى است امرودبن * تا بر آن جايى نمايد نو كهن
تا بر آن جايى ببينى خارزار * پر ز كژدمهاى خشم و پر ز مار
چون فرود آيى ببينى رايگان * يك جهان پر گل رخان و دايگان