تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
كه دو صد جنبيدن سر ارزد آن * سر چنين جنباند آخر عقل و جان
عقل را خدمت كنى در اجتهاد * پاس عقل آن است كافزايد رشاد
حق نجنباند به ظاهر سر ترا * ليك سازد بر سران سرور ترا
مر ترا چيزى دهد يزدان نهان * كه سجود تو كنند اهل جهان
آن چنان كه داد سنگى را هنر * تا عزيز خلق شد يعنى كه زر
قطره‌ى آبى بيابد لطف حق * گوهرى گردد برد از زر سبق
جسم خاك است و چو حق تابيش داد * در جهان گيرى چو مه شد اوستاد

[ دنيا و اهل دنيا ، نقوش بىجان‌اند ]

هين طلسم است اين و نقش مرده است * احمقان را چشمش از ره برده است
مىنمايد او كه چشمى مىزند * ابلهان سازيده‌اند او را سند

درخواستن قبطى دعاى خير و هدايت از سبطى و دعاكردن سبطى قبطى را به خير و مستجاب شدن از اكرم الاكرمين و ارحم الراحمين

گفت قبطى تو دعايى كن كه من * از سياهى دل ندارم آن دهن
كه بود كه قفل اين دل وا شود * زشت را در بزم خوبان جا شود
مسخى از تو صاحب خوبى شود * يا بليسى باز كروبى شود
يا به فر دست مريم بوى مشك * يابد و ترى و ميوه شاخ خشك
سبطى آن دم در سجود افتاد و گفت * كاى خداى عالم جهر و نهفت

[ دعا را خدا به بشر تعليم داده و همو اجابت كند ]

جز تو پيش كى بر آرد بنده دست * هم دعا و هم اجابت از تو است
هم ز اول تو دهى ميل دعا * تو دهى آخر دعاها را جزا

[ اعتراف به هستى مطلق و هيچى بشر ]

اول و آخر تويى ما در ميان * هيچ هيچى كه نيايد در بيان

[ ادامهء حكايت قبطى و سبطى ]

اين چنين مىگفت تا افتاد طشت * از سر بام و دلش بىهوش گشت
باز آمد او به هوش اندر دعا * لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى
در دعا بود او كه ناگه نعره‌اى * از دل قبطى بجست و غره‌اى
كه هلا بشتاب و ايمان عرضه كن * تا ببرم زود زنار كهن
آتشى در جان من انداختند * مر بليسى را به جان بنواختند
دوستى تو و از تو ناشگفت * حمد لله عاقبت دستم گرفت
كيميايى بود صحبتهاى تو * كم مباد از خانه‌ى دل پاى تو
تو يكى شاخى بدى از نخل خلد * چون گرفتم او مرا تا خلد برد
سيل بود آن كه تنم را در ربود * برد سليم تا لب درياى جود
من به بوى آب رفتم سوى سيل * بحر ديدم در گرفتم كيل كيل