تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤
آل موسى شو كه حيلت سود نيست * حيله‌ات باد تهى پيمودنى است
زهره دارد آب كز امر صمد * گردد او با كافران آبى كند

[ با اغراض نفسانى ، مثنوى را فهم نتوان كرد ]

يا تو پندارى كه تو نان مىخورى * زهر مار و كاهش جان مىخورى
نان كجا اصلاح آن جانى كند * كاو دل از فرمان جانان بر كند
يا تو پندارى كه حرف مثنوى * چون بخوانى رايگانش بشنوى
يا كلام حكمت و سر نهان * اندر آيد زغبه در گوش و دهان
اندر آيد ليك چون افسانه‌ها * پوست بنمايد نه مغز دانه‌ها
در سر و رو در كشيده چادرى * رو نهان كرده ز چشمت دلبرى
شاهنامه يا كليله پيش تو * همچنان باشد كه قرآن از عتو

[ عنايت الهى ، ديدهء دل را بصيرت دهد ]

فرق آن گه باشد از حق و مجاز * كه كند كحل عنايت چشم باز
ور نه پشك و مشك پيش اخشمى * هر دو يكسان است چون نبود شمى

[ افراد بىبصيرت ، كلام الهى را براى اغراض سخيف خود به كار گيرند ]

خويشتن مشغول كردن از ملال * باشدش قصد از كلام ذو الجلال
كاتش وسواس را و غصه را * ز آن سخن بنشاند و سازد دوا
بهر اين مقدار آتش شاندن * آب پاك و بول يكسان شد به فن
آتش وسواس را اين بول و آب * هر دو بنشانند همچون وقت خواب

[ افراد بصير ، شأن حقيقى كلام اوليا را درك مىكنند ]

ليك گر واقف شوى زين آب پاك * كه كلام ايزد است و روحناك
نيست گردد وسوسه‌ى كلى ز جان * دل بيابد ره به سوى گلستان
ز انكه در باغى و در جويى پرد * هر كه از سر صحف بويى برد

[ انسان‌ها با ديدهء ظاهر ، چهرهء باطنى انبيا و اوليا را نمىبينند ]

يا تو پندارى كه روى اوليا * آن چنان كه هست مىبينيم ما
در تعجب مانده پيغمبر از آن * چون نمىبينند رويم مومنان
چون نمىبينند نور روم خلق * كه سبق برده ست بر خورشيد شرق
ور همىبينند اين حيرت چراست * تا كه وحى آمد كه آن رو در خفاست
سوى تو ماه است و سوى خلق ابر * تا نبيند رايگان روى تو گبر
سوى تو دانه است و سوى خلق دام * تا ننوشد زين شراب خاص عام
گفت يزدان كه تَراهُمْ يَنْظُرُونَ * نقش حمامند هُمْ لا يُبْصِرُونَ

[ نقد مشرب ظاهر بينان ]

مىنمايد صورت اى صورت پرست * كان دو چشم مرده‌ى او ناظر است
پيش چشم نقش مىآرى ادب * كاو چرا پاسم نمىدارد عجب
از چه بس بىپاسخ است اين نقش نيك * كه نمىگويد سلامم را عليك
مىنجنباند سر و سبلت ز جود * پاس آن كه كردمش من صد سجود

[ عبادت خدا ، موجب ذوق و لطافت قلب شود ]

حق اگر چه سر نجنباند برون * پاس آن ذوقى دهد در اندرون