نيست حاجتتان بدين راه دراز * خاكيى را دادهايم اسرار راز
پيس او آييد اگر خاين نهايد * نيشكر گرديد از او گر چه نييد
سبزه روياند ز خاكت آن دليل * نيست كم از سم اسب جبرئيل
[ شكوفايى روحى در ظلّ عنايت كاملان حاصل آيد ]
سبزه گردى تازه گردى در نوى * گر تو خاك اسب جبريلى شوى
سبزهى جان بخش كان را سامرى * كرد در گوساله تا شد گوهرى
جان گرفت و بانگ زد ز آن سبزه او * آن چنان بانگى كه شد فتنهى عدو
گر امين آييد سوى اهل راز * وارهيد از سر كله مانند باز
[ حجابها ، آدمى را افسرده كند ]
سر كلاه چشم بند گوش بند * كه از او باز است مسكين و نژند
[ نيل به كمال در پرتو تعليم و تربيت كاملان ، حاصل آيد ]
ز آن كله مر چشم بازان را سد است * كه همهى ميلش سوى جنس خود است
چون بريد از جنس با شه گشت يار * بر گشايد چشم او را باز دار
[ عقل جزئى نمىتواند به حريم حقيقت در آيد ]
راند ديوان را حق از مرصاد خويش * عقل جزوى را ز استبداد خويش
كه سرى كم كن نه اى تو مستبد * بلكه شاگرد دلى و مستعد
[ عقل ، نيازمند وحى و الهام است ]
رو بر دل رو كه تو جزو دلى * هين كه بندهى پادشاه عادلى
بندگى او به از سلطانى است * كه أَنَا خَيْرٌ دم شيطانى است
[ رجحان فروتنى بر تكبّر ]
فرق بين و بر گزين تو اى حبيس * بندگى آدم از كبر بليس
گفت آنك هست خورشيد ره او * حرف طوبى هر كه ذلت نفسه
سايهى طوبى ببين و خوش بخسب * سر بنه در سايه بىسركش بخسب
ظل ذلت نفسه خوش مضجعى است * مستعد آن صفا را مهجعى است
گر از اين سايه روى سوى منى * زود طاغى گردى و ره گم كنى
بيان آن كه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ
چون نبى نيستى ز امت باش * چون كه سلطان نه اى رعيت باش
[ لزوم پيروى از كاملان راستين ]
پس برو خاموش باش از انقياد * زير ظل امر شيخ و اوستاد
ور نه گر چه مستعد و قابلى * مسخ گردى تو ز لاف كاملى
هم ز استعداد وامانى اگر * سركشى ز استاد راز و با خبر
صبر كن در موزه دوزى تو هنوز * ور بوى بىصبر گردى پاره دوز