تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 620

مساهمون:

ص٦٢٠
كهنه دوزان گر بديشان صبر و حلم * جمله نو دوزان شدندى هم به علم

[ اشاره به امام فخر رازى و همهء آنان كه به عقول خود مىبالند ]

بس بكوشى و به آخر از كلال * هم تو گويى خويش كالعقل عقال
همچو آن مرد مفلسف روز مرگ * عقل را مىديد بس بىبال و برگ
بىغرض مىكرد آن دم اعتراف * كز ذكاوت رانديم اسب از گزاف
از غرورى سر كشيديم از رجال * آشنا كرديم در بحر خيال

[ عقل جزئى نمىتواند در درياى حقيقت غواصى كند ]

آشنا هيچ است اندر بحر روح * نيست اينجا چاره جز كشتى نوح

[ اولياى خدا كشتىهاى نجات‌اند ]

اين چنين فرمود آن شاه رسل * كه منم كشتى در اين درياى كل
يا كسى كاو در بصيرتهاى من * شد خليفه‌ى راستى بر جاى من
كشتى نوحيم در دريا كه تا * رو نگردانى ز كشتى اى فتى
همچو كنعان سوى هر كوهى مرو * از نبى لا عاصِمَ الْيَوْمَ شنو
مىنمايد پست اين كشتى ز بند * مىنمايد كوه فكرت بس بلند
پست منگر هان و هان اين پست را * بنگر آن فضل حق پيوست را
در علو كوه فكرت كم نگر * كه يكى موجش كند زير و زبر
گر تو كنعانى ندارى باورم * گر دو صد چندين نصيحت پرورم

[ هرگاه خداوند بر دلى مهر و حجاب زند هيچ كس نمىتواند آن دل را هدايت كند ]

گوش كنعان كى پذيرد اين كلام * كه بر او مهر خداى است و ختام
كى گذارد موعظه بر مهر حق * كى بگرداند حدث حكم سبق
ليك مىگويم حديث خوش پيى * بر اميد آن كه تو كنعان نه‌اى

[ اهميت فرجام بينى ]

آخر اين اقرار خواهى كرد هين * هم ز اول روز آخر را ببين
مىتوانى ديد آخر را مكن * چشم آخر بينت را كور كهن
هر كه آخر بين بود مسعودوار * نبودش در دم زره رفتن عثار

[ لزوم پيروى از كاملان ]

گر نخواهى هر دمى اين خفت و خيز * كن ز خاك پاى مردى چشم تيز
كحل ديده ساز خاك پاش را * تا بيندازى سر اوباش را
كه از اين شاگردى و زين افتقار * سوزنى باشى شوى تو ذو الفقار
سرمه كن تو خاك هر بگزيده را * هم بسوزد هم بسازد ديده را
چشم اشتر ز آن بود بس نور بار * كاو خورد از بهر نور چشم خار

قصه‌ى شكايت استر با شتر كه من بسيار در رو مىافتم در راه رفتن تو كم در روى مىآيى اين چراست ، و جواب گفتن شتر او را

[ رجحان بينش‌هاى بلند الهى بر بينش‌هاى كوتاه مادى و دنيايى ]

اشترى را ديد روزى استرى * چون كه با او جمع شد در آخورى
گفت من بسيار مىافتم به رو * در گريوه و راه و در بازار و كو