تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
آن پدر سگ نيست تاثير جفاست * كه چنان رحمت نظر را سگ نماست
گرگ مىديدند يوسف را به چشم * چون كه اخوان را حسودى بود و خشم
با پدر چون صلح كردى خشم رفت * آن سگى شد ، گشت بابا يار تفت

بيان آن كه مجموع عالم صورت عقل كل است چون با عقل كل به كژ روى جفا كردى صورت عالم ترا غم فزايد اغلب احوال چنان كه دل با پدر بد كردى صورت پدر غم فزايد ترا و نتوانى رويش را ديدن اگر چه پيش از آن نور ديده بوده باشد و راحت جان

[ جهان ، كالبد عقل كل است ]

كل عالم صورت عقل كل است * كاوست باباى هر آنك اهل قل است

[ اگر با حقيقت جهان بستيزى ، همهء امور را وارونه خواهى ديد ]

چون كسى با عقل كل كفران فزود * صورت كل پيش او هم سگ نمود

[ اگر با حقيقت جهان در صلح آيى ، بهشت را در روى زمين خواهى يافت ]

صلح كن با اين پدر عاقى بهل * تا كه فرش زر نمايد آب و گل

[ حجاب‌ها را واپس زن و قيامت را تماشا كن ]

پس قيامت نقد حال تو بود * پيش تو چرخ و زمين مبدل شود

[ عارفان چون با حقيقت هستى در صلح‌اند ، بهشت را روى زمين مىبينند ]

من كه صلحم دايما با اين پدر * اين جهان چون جنت استم در نظر

[ عارفان ، تازه بين هستند از اين رو هيچ گونه ملالى ندارند ]

هر زمان نو صورتى و نو جمال * تا ز نو ديدن فرو ميرد ملال

[ عارفان ، بهشت را روى زمين تماشا مىكنند ]

من همىبينم جهان را پر نعيم * آبها از چشمه‌ها جوشان مقيم
بانگ آبش مىرسد در گوش من * مست مىگردد ضمير و هوش من
شاخه‌ها رقصان شده چون تايبان * برگها كف زن مثال مطربان

[ رفع حجاب‌ها و درخشش قلب عارف به زبان تمثيل ]

برق آيينه‌ست لامع از نمد * گر نمايد آينه تا چون بود

[ اسرار الهى را نتوان براى هر كس باز گفت ]

از هزاران مىنگويم من يكى * ز انكه آگنده‌ست هر گوش از شكى

[ رجحان شهود بر قياسات نظرى ]

پيش وهم اين گفت مژده دادن است * عقل گويد مژده چه نقد من است

قصه‌ى فرزندان عزير عليه السلام كه از پدر احوال پدر مىپرسيدند و عزير مىگفت آرى ديدمش مىآيد بعضى شناختندش بىهوش شدند بعضى نشناختند مىگفتند خود مژده داد اين بىهوش‌شدن چيست

[ حكايت در رجحان معرفت شهودى بر قيل و قال‌هاى نظرى ]

همچو پوران عزير اندر گذر * آمده پرسان ز احوال پدر
گشته ايشان پير و باباشان جوان * پس پدرشان پيش آمد ناگهان