تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
پس بپرسيدند از او كاى رهگذر * از عزير ما عجب دارى خبر
كه كسىمان گفت كامروز آن سند * بعد نوميدى ز بيرون مىرسد
گفت آرى بعد من خواهد رسيد * آن يكى خوش شد چو اين مژده شنيد
بانگ مىزد كاى مبشر باش شاد * و آن دگر بشناخت بىهوش اوفتاد
كه چه جاى مژده است اى خيره‌سر * كه در افتاديم در كان شكر
وهم را مژده ست و پيش عقل نقد * ز انكه چشم وهم شد محجوب فقد

[ مخاطبان پيام اوليا و انبيا سه دسته‌اند : منكر ، مؤمن ، صاحبدل عاشق ]

كافران را درد و مومن را بشير * ليك نقد حال در چشم بصير

[ مقام عاشق ، برتر از كفر و ايمان است ]

ز انكه عاشق در دم نقد است مست * لاجرم از كفر و ايمان برتر است
كفر و ايمان هر دو خود دربان اوست * كاوست مغز و كفر و دين او را دو پوست

[ برترى ايمان بر كفر به زبان تمثيل ]

كفر قشر خشك رو بر تافته * باز ايمان قشر لذت يافته
قشرهاى خشك را جا آتش است * قشر پيوسته به مغز جان خوش است
مغز خود از مرتبه‌ى خوش برتر است * برتر است از خوش كه لذت گستر است

[ خوددارى از افشاى اسرار الهى ]

اين سخن پايان ندارد باز گرد * تا بر آرد موسىام از بحر گرد

[ با هر كس به قدر فهم او بايد گفت ]

در خور عقل عوام اين گفته شد * از سخن باقى آن بنهفته شد

[ اگر جمعيت خاطر نباشد ، شناخت حقيقت ميسّر نمىآيد ]

زر عقلت ريزه است اى متهم * بر قراضه مهر سكه چون نهم
عقل تو قسمت شده بر صد مهم * بر هزاران آرزو و طم و رم

[ عشق باعث جمعيت خاطر گردد ]

جمع بايد كرد اجزا را به عشق * تا شوى خوش چون سمرقند و دمشق

[ با جمعيت خاطر مىتوان به اسرار حقيقت واقف شد ]

جو جوى چون جمع گردى ز اشتباه * پس توان زد بر تو سكه‌ى پادشاه
ور ز مثقالى شوى افزون تو خام * از تو سازد شه يكى زرينه جام
پس بر او هم نام و هم القاب شاه * باشد و هم صورتش اى وصل خواه
تا كه معشوقت بود هم نان هم آب * هم چراغ و شاهد و نقل و شراب
جمع كن خود را جماعت رحمت است * تا توانم با تو گفتن آن چه هست
ز انكه گفتن از براى باورى است * جان شرك از باورى حق برى است

[ آرزوها و آويزش‌ها ، روح آدمى را محبوس كنند ]

جان قسمت گشته بر حشو فلك * در ميان شصت سودا مشترك

[ در برابر آدم‌هاى احمق ، سكوت ، بهترين پاسخ است ]

پس خموشى به دهد او را ثبوت * پس جواب احمقان آمد سكوت

[ مستان بادهء عشق ، براى اهلان و نااهلان كشف اسرار مىكنند ]

اين همىدانم ولى مستى تن * مىگشايد بىمراد من دهن
آن چنانك از عطسه و از خامياز * اين دهان گردد به ناخواه تو باز

تفسير اين حديث كه انى لاستغفر اللَّه فى كل يوم سبعين مرة

[ مست بادهء عشق ، توبه شكن است ]

همچو پيغمبر ز گفتن و ز نثار * توبه آرم روز من هفتاد بار