ليك آن مستى شود توبه شكن * منسى است اين مستى تن جامه كن
[ عارفان عاشق ، راز هستى را فاش مىكنند ]
حكمت اظهار تاريخ دراز * مستيى انداخت بر داناى راز
راز پنهان را چنين طبل و علم * آب جوشان گشته از جف القلم
[ آدمى در آب رحمت الهى است و در عين حال تشنهء رحمت ! ]
رحمت بىحد روانه هر زمان * خفتهايد از درك آن اى مردمان
[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
جامهى خفته خورد از جوى آب * خفته اندر خواب جوياى سراب
مىدود كانجاى بوى آب هست * زين تفكر راه را بر خويش بست
ز انكه آن جا گفت ز ينجا دور شد * بر خيالى از حقى مهجور شد
[ طالبان دنيا ، آرزومندان افسردهاند ]
دور بينانند و بس خفته روان * رحمتى آريدشان اى رهروان
من نديدم تشنگى خواب آورد * خواب آرد تشنگى بىخرد
[ با عقل معاش به حقايق نتوان رسيد ]
خود خرد آن است كاو از حق چريد * نه خرد كان را عطارد آوريد
بيان آن كه عقل جزوى تا به گور بيش نبيند در باقى مقلد اوليا و انبياست
[ تفاوت عقل ظاهربين و عقل ژرفبين در نگاه به جهان ]
پيش بينى اين خرد تا گور بود * و آن صاحب دل به نفخ صور بود
اين خرد از گور و خاكى نگذرد * وين قدم عرصهى عجايب نسپرد
زين قدم وين عقل رو بيزار شو * چشم غيبى جوى و برخوردار شو
همچو موسى نور كى يابد ز جيب * سخرهى استاد و شاگرد كتاب
زين نظر وين عقل نايد جز دوار * پس نظر بگذار و بگزين انتظار
[ با ادعا بر جايگاه بزرگان تكيه نتوان زد ]
از سخن گويى مجوييد ارتفاع * منتظر را به ز گفتن استماع
[ به هوش باش كه گاه امور معنوى نيز حجاب حقيقت شود ! ]
منصب تعليم نوعى شهوت است * هر خيال شهوتى در ره بت است
[ ضرورت نبوت و نياز عقل به وحى ]
گر به فضلش پى ببردى هر فضول * كى فرستادى خدا چندين رسول
عقل جزوى همچو برق است و درخش * در درخشى كى توان شد سوى وخش
نيست نور برق بهر ره برى * بلكه امر است ابر را كه مىگرى
برق عقل ما براى گريه است * تا بگريد نيستى در شوق هست
عقل كودك گفت بر كتاب تن * ليك نتواند به خود آموختن
عقل رنجور آردش سوى طبيب * ليك نبود در دوا عقلش مصيب
[ شيطان و شيطان صفتان ، قابليت درك اسرار الهى را ندارند ]
نك شياطين سوى گردون مىشدند * گوش بر اسرار بالا مىزدند
مىربودند اندكى ز آن رازها * تا شهب مىراندشان زود از سما
كه رويد آن جا رسولى آمدهست * هر چه مىخواهيد از او آيد به دست
[ راه وصول به حقايق الهى ، استفاده از كاملان است ]
گر همىجوييد در بىبها * ادخلوا الابيات من ابوابها
مىزن آن حلقهى در و بر باب بيست * از سوى بام فلكتان راه نيست