خاصه از بالاى كه تا زير كوه * در سر آيم هر زمانى از شكوه
كم همىافتى تو در رو بهر چيست * يا مگر خود جان پاكت دولتى است
در سر آيم هر دم و زانو زنم * پوز و زانو ز آن خطا پر خون كنم
كژ شود پالان و رختم بر سرم * و ز مكارى هر زمان زخمى خورم
همچو كم عقلى كه از عقل تباه * بشكند توبه به هر دم در گناه
مسخرهى ابليس گردد در زمن * از ضعيفى راى آن توبه شكن
در سر آيد هر زمان چون اسب لنگ * كه بود بارش گران و راه سنگ
مىخورد از غيب بر سر زخم او * از شكست توبه آن ادبار خو
باز توبه مىكند با راى سست * ديو يك تف كرد و توبهش را سكست
ضعف اندر ضعف و كبرش آن چنان * كه به خوارى بنگرد در واصلان
اى شتر كه تو مثال مومنى * كم فتى در رو و كم بينى زنى
تو چه دارى كه چنين بىآفتى * بىعثارى و كم اندر رو فتى
گفت گر چه هر سعادت از خداست * در ميان ما و تو بس فرقهاست
سربلندم من دو چشم من بلند * بينش عالى امان است از گزند
از سر كه من ببينم پاى كوه * هر گو و هموار را من توه توه
[ عارفان ، عاقبت بيناند ]
همچنان كه ديد آن صدر اجل * پيش كار خويش تا روز اجل
آن چه خواهد بود بعد بيست سال * ديد اندر حال آن نيكو خصال
حال خود تنها نديد آن متقى * بلكه حال مغربى و مشرقى
نور در چشم و دلش سازد سكن * بهر چه سازد پى حب الوطن
همچو يوسف كاو بديد اول به خواب * كه سجودش كرد ماه و آفتاب
از پس ده سال بلكه بيشتر * آن چه يوسف ديده بد بر كرد سر
[ عارفان با نور الهى مىبينند ]
نيست آن ينظر بنور اللَّه گزاف * نور ربانى بود گردون شكاف
نيست اندر چشم تو آن نور رو * هستى اندر حس حيوانى گرو
تو ز ضعف چشم بينى پيش پا * تو ضعيف و هم ضعيفت پيشوا
پيشوا چشم است دست و پاى را * كاو ببيند جاى را ناجاى را
ديگر آن كه چشم من روشنتر است * ديگر آن كه خلقت من اطهر است
ز انكه هستم من ز اولاد حلال * نه ز اولاد زنا و اهل ضلال
تو ز اولاد زنايى بىگمان * تير كژ پرد چو بد باشد كمان