تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
مىزنى در خواب با ياران تو لاف * كه منم بينا دل و پرده شكاف
نك بدان سو آب ديدم هين شتاب * تا رويم آن جا و آن باشد سراب
هر قدم زين آب تازى دور تر * دو دوان سوى سراب با غرر
عين آن عزمت حجاب اين شده * كه به تو پيوسته است و آمده

[ حقيقت در توست ، از بيگانه تمنا مكن ]

بس كسا عزمى به جايى مىكند * از مقامى كان غرض در وى بود
ديد و لاف خفته مىنايد به كار * جز خيالى نيست دست از وى بدار
خوابناكى ليك هم بر راه خسب * اللَّه اللَّه بر ره اللَّه خسب
تا بود كه سالكى بر تو زند * از خيالات نعاست بر كند
خفته را گر فكر گردد همچو موى * او از آن دقت نيابد راه كوى
فكر خفته گر دو تا و گر سه تاست * هم خطا اندر خطا اندر خطاست
موج بر وى مىزند بىاحتراز * خفته پويان در بيابان دراز
خفته مىبيند عطشهاى شديد * آب اقرب منه مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ

حكايت آن زاهد كه در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسى و بسيارى عيال و خلق مىمردند از گرسنگى گفتندش چه هنگام شادى است كه هنگام صد تعزيت است گفت مرا بارى نيست

[ حكايت در اينكه عارفان ، رضا به قضا دهند و بر هر بلا ، بلى گويند ]

همچنان كان زاهد اندر سال قحط * بود او خندان و گريان جمله رهط
پس بگفتندش چه جاى خنده است * قحط بيخ مومنان بر كنده است
رحمت از ما چشم خود بر دوخته‌ست * ز آفتاب تيز ، صحرا سوخته است
كشت و باغ و رز سيه استاده است * در زمين نم نيست نه بالا نه پست
خلق مىميرند زين قحط و عذاب * ده ده و صد صد چو ماهى دور از آب
بر مسلمانان نمىآرى تو رحم * مومنان خويشند و يك تن شحم و لحم
رنج يك جزوى ز تن رنج همه ست * گر دم صلح است يا خود ملحمه ست
گفت در چشم شما قحط است اين * پيش چشمم چون بهشت است اين زمين
من همىبينم به هر دشت و مكان * خوشه‌ها انبه رسيده تا ميان
خوشه‌ها در موج از باد صبا * پر بيابان سبزتر از گندنا
ز آزمون من دست بر وى مىزنم * دست و چشم خويش را چون بر كنم

[ بينش خود را ارتقا ببخش تا لطف پوشيده در لباس قهر را بشناسى ]

يار فرعون تنيد اى قوم دون * ز آن نمايد مر شما را نيل خون
يار موساى خرد گرديد زود * تا نماند خون و بينيد آب رود

[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

از پدر با تو جفايى مىرود * آن پدر در چشم تو سگ مىشود
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 615 | جلال الدين الرومي