هين طلب كن خوش دمى عقده گشا * راز دان يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ
[ مبادا سراسر عمرت را در طلب دنيا به هدر دهى ]
همچو ماهى بسته استت او به شست * شاه زاده ماند سالى و تو شصت
شصت سال از شست او در محنتى * نه خوشى نه بر طريق سنتى
فاسقى بد بخت نه دنيات خوب * نه رهيده از و بال و از ذنوب
[ دم الهى مردان حق ، اسيران دنيا را مىرهاند ]
نفخ او اين عقدهها را سخت كرد * پس طلب كن نفخهى خلاق فرد
تا نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي ترا * وا رهاند زين و گويد برتر آ
جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر * نفخ قهر است اين و آن دم نفخ مهر
[ سبقت رحمت حق و لزوم داشتن استاد طريق ]
رحمت او سابق است از قهر او * سابقى خواهى برو سابق بجو
تا رسى اندر نفوس زوجت * كاى شه مسحور اينك مخرجت
[ حبّ دنيا را از دل بيرون كن تا آزاد شوى ]
با وجود زال نايد آن حلال * در شبيكه در بر آن پر دلال
[ تعارض دنيا و آخرت ]
نه بگفتهست آن سراج امتان * اين جهان و آن جهان را ضرتان
پس وصال اين فراق آن بود * صحت اين تن سقام جان بود
[ فراق از دنيا كجا و فراق از معنا كجا ؟ ! ]
سخت مىآيد فراق اين ممر * پس فراق آن مقر دان سختتر
چون فراق نقش سخت آيد ترا * تا چه سخت آيد ز نقاشش جدا
اى كه صبرت نيست از دنياى دون * چونت صبر است از خدا اى دوست چون
چون كه صبرت نيست زين آب سياه * چون صبورى دارى از چشمهى إله
چون كه بىاين شرب كم دارى سكون * چون ز ابرارى جدا و ز يشربون
[ اندكى ذوق معنوى ، حبّ دنيا را در دلت سرد مىكند ]
گر ببينى يك نفس حسن ودود * اندر آتش افكنى جان و وجود
جيفه بينى بعد از آن اين شرب را * چون ببينى كر و فر قرب را
همچو شه زاده رسى در يار خويش * پس برون آرى ز پا تو خار خويش
[ لزوم جهد در طريق پاكىها و پرهيز از نفسانيات ]
جهد كن در بىخودى خود را بياب * زودتر و الله اعلم بالصواب
[ لزوم پيكار با نفس ]
هر زمانى هين مشو با خويش جفت * هر زمان چون خر در آب و گل ميفت
[ لغزشهاى آدمى از ضعف بينش است ]
از قصور چشم باشد آن عثار * كه نبيند شيب و بالا كوروار
بوى پيراهان يوسف كن سند * ز انكه بويش چشم روشن مىكند
[ خداوند ديدهء اوليا را بصير كرده است ]
صورت پنهان و آن نور جبين * كرده چشم انبيا را دور بين
[ با نور حقيقت سلوك كن نه با نورهاى كاذب ]
نور آن رخسار برهاند ز نار * هين مشو قانع به نور مستعار
[ نور حقيقت ، بصيرت مىآورد و نور كاذب ، بصيرت مىزدايد ]
چشم را اين نور حالى بين كند * جسم و عقل و روح را گرگين كند
صورتش نور است و در تحقيق نار * گر ضيا خواهى دو دست از وى بدار
دم به دم در رو فتد هر جا رود * ديده و جانى كه حالى بين بود
[ رجحان شهود عرفانى بر قياسات نظرى ]
دور بيند دور بين بىهنر * همچنان كه دور ديدن خواب در
[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
خفته باشى بر لب جو خشك لب * مىدوى سوى سراب اندر طلب
دور مىبينى سراب و مىدوى * عاشق آن بينش خود مىشوى