تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
بس دراز است اين حكايت تو ملول * زبده را گويم رها كردم فضول
آن گرههاى گران را بر گشاد * پس ز محنت پور شه را راه داد
آن پسر با خويش آمد شد دوان * سوى تخت شاه با صد امتحان
سجده كرد و بر زمين مىزد ذقن * در بغل كرده پسر تيغ و كفن
شاه آيين بست و اهل شهر شاد * و آن عروس نااميد بىمراد
عالم از سر زنده گشت و پر فروز * اى عجب آن روز روز امروز روز
يك عروسى كرد شاه او را چنان * كه جلاب قند بد پيش سگان
جادوى كمپير از غصه بمرد * روى و خوى زشت با مالك سپرد
شاه زاده در تعجب مانده بود * كز من او عقل و نظر چون در ربود
نو عروسى ديد همچون ماه حسن * كه همىزد بر مليحان راه حسن
گشت بىهوش و به رو اندر فتاد * تا سه روز از جسم وى گم شد فؤاد
سه شبانه روز او ز خود بىهوش گشت * تا كه خلق از غشى او پر جوش گشت
از گلاب و از علاج آمد به خود * اندك اندك فهم گشتش نيك و بد
بعد سالى گفت شاهش در سخن * كاى پسر ياد آر از آن يار كهن
ياد آور ز آن ضجيع و ز آن فراش * تا بدين حد بىوفا و مر مباش
گفت رو من يافتم دار السرور * وارهيدم از چه دار الغرور
همچنان باشد چو مومن راه يافت * سوى نور حق ز ظلمت روى تافت

در بيان آن كه شه زاده آدمى بچه است و خليفه‌ى خداست پدرش آدم صفى خليفه‌ى حق مسجود ملايك و آن كمپير كابلى دنياست كه آدمى بچه را از پدر ببريد به سحر و انبيا و اوليا آن طبيب تدارك كننده

[ استنتاج از حكايت : به هوش باش ! دنيا ساحر و جادوگر است ]

اى برادر دان كه شه زاده توى * در جهان كهنه زاده از نوى
كابلى جادو اين دنياست كاو * كرد مردان را اسير رنگ و بو
چون در افكندت در اين آلوده روذ * دم‌به‌دم مىخوان و مىدم قُلْ أَعُوذُ
تا رهى زين جادويى و زين قلق * استعاذت خواه از رب الفلق
ز آن نبى دنيات را سحاره خواند * كاو به افسون خلق را در چه نشاند
هين فسون گرم دارد گنده پير * كرده شاهان را دم گرمش اسير
در درون سينه نفاثات اوست * عقده‌هاى سحر را اثبات اوست
ساحره‌ى دنيا قوى دانا زنى است * حل سحر او به پاى عامه نيست
ور گشادى عقد او را عقلها * انبيا را كى فرستادى خدا