تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
جادويى كردش عجوزه‌ى كابلى * كه برد ز آن رشك سحر بابلى
شه بچه شد عاشق كمپير زشت * تا عروس و آن عروسى را بهشت
يك سيه ديوى و كابولى زنى * گشت بر شه زاده ناگه ره زنى
آن نود ساله عجوز گنده كس * نه خرد هشت آن ملك را و نه بس
تا به سالى بود شه زاده اسير * بوسه جايش نعل كفش گنده پير
صحبت كمپير او را مىدرود * تا ز كاهش نيم جانى مانده بود
ديگران از ضعف وى با درد سر * او ز سكر سحر از خود بىخبر
اين جهان بر شاه چون زندان شده * وين پسر بر گريه‌شان خندان شده
شاه بس بىچاره شد در برد و مات * روز و شب مىكرد قربان و زكات
ز انكه هر چاره كه مىكرد آن پدر * عشق كمپيرك همىشد بيشتر

[ دعاى مضطر به اجابت رسد ]

پس يقين گشتش كه مطلق آن سرى است * چاره او را بعد از اين لابه‌گرى است
سجده مىكرد او كه فرمانت رواست * غير حق بر ملك حق فرمان كه راست
ليك اين مسكين همىسوزد چو عود * دست گيرش اى رحيم و اى ودود
تا ز يا رب يا رب و افغان شاه * ساحرى استاد پيش آمد ز راه

مستجاب شدن دعاى پادشاه در خلاص پسرش از جادوى كابلى

او شنيده بود از دور اين خبر * كه اسير پيره زن گشت آن پسر
كان عجوزه بود اندر جادويى * بىنظير و ايمن از مثل و دويى

[ قدرت خدا ، بالاتر از همهء قدرت‌هاست ]

دست بر بالاى دست است اى فتى * در فن و در زور تا ذات خدا
منتهاى دستها دست خداست * بحر بىشك منتهاى سيلهاست
هم از او گيرند مايه ابرها * هم به دو باشد نهايت سيل را

[ ادامهء حكايت پادشاه‌زاده ]

گفت شاهش كاين پسر از دست رفت * گفت اينك آمدم درمان زفت
نيست همتا زال را زين ساحران * جز من داهى رسيده ز آن كران
چون كف موسى به امر كردگار * نك بر آرم من ز سحر او دمار
كه مرا اين علم آمد ز آن طرف * نه ز شاگردى سحر مستخف
آمدم تا بر گشايم سحر او * تا نماند شاه زاده زرد رو
سوى گورستان برو وقت سحور * پهلوى ديوار هست اسپيد گور
سوى قبله باز كاو آن جاى را * تا ببينى قدرت و صنع خدا