دخترى خواهم ز نسل صالحى * نى ز نسل پادشاهى كالحى
[ شاه حقيقى كسى است كه از بند شهوات آزاد باشد ]
شاه خود اين صالح است آزاد اوست * نى اسير حرص فرج است و گلوست
[ لقبهاى دنيايى غالبا وارونه است ]
مر اسيران را لقب كردند شاه * عكس چون كافور نام آن سياه
[ چند تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
شد مفازه باديهى خونخوار نام * نيك بخت آن پيس را كردند عام
بر اسير شهوت و خشم و امل * بر نوشته مير يا صدر اجل
آن اسيران اجل را عام داد * نام اميران اجل اندر بلاد
صدر خوانندش كه در صف نعال * جان او پست است يعنى جاه و مال
[ ادامهء حكايت پادشاهزاده ]
شاه چون با زاهدى خويشى گزيد * اين خبر در گوش خاتونان رسيد
اختيار كردن پادشاه دختر درويش زاهدى را از جهت پسر و اعتراض كردن اهل حرم و ننگ داشتن ايشان از پيوندى درويش
مادر شه زاده گفت از نقص عقل * شرط كفويت بود در عقل و نقل
تو ز شح و بخل خواهى و ز دها * تا ببندى پور ما را بر گدا
گفت صالح را گدا گفتن خطاست * كاو غنى القلب از داد خداست
[ تفاوت فقر و قناعت عارفانه با گدا صفتى فرومايگان ]
در قناعت مىگريزد از تقى * نه از لئيمى و كسل همچون گدا
قلتى كان از قناعت وز تقاست * آن ز فقر و قلت دونان جداست
حبهاى آن گر بيابد سر نهد * وين ز گنج زر به همت مىجهد
شه كه او از حرص قصد هر حرام * مىكند او را گدا گويد همام
[ ادامهء حكايت پادشاهزاده ]
گفت كو شهر و قلاع او را جهيز * يا نثار گوهر و دينار ريز
گفت رو هر كاو غم دين بر گزيد * باقى غمها خدا از وى بريد
غالب آمد شاه و دادش دخترى * از نژاد صالحى خوش جوهرى
در ملاحت خود نظير خود نداشت * چهرهاش تابانتر از خورشيد چاشت
حسن دختر اين خصالش آن چنان * كز نكويى مىنگنجد در بيان
[ پاكى و صداقت اختيار كن ، مسائل دنيوى به تبع آن حل مىشود ]
صيد دين كن تا رسد اندر تبع * حسن و مال و جاه و بخت منتفع
[ دو تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
آخرت قطار اشتر دان به ملك * در تبع دنياش همچون پشم و پشك
پشم بگزينى شتر نبود ترا * ور بود اشتر چه قيمت پشم را
[ ادامهء حكايت پادشاهزاده ]
چون بر آمد اين نكاح آن شاه را * با نژاد صالحان بىمرا
از قضا كمپيركى جادو كه بود * عاشق شه زادهى با حسن و جود